#
#
دسته بندی : رمان ایرانی

لنورماند

(داستان های فارسی،قرن 14)
نویسنده: هما پوراصفهانی
1,450,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 630
شابک 9782001501052
تاریخ ورود 1405/03/24
نوبت چاپ 1
سال چاپ 1405
وزن (گرم) 542
قیمت پشت جلد 1,450,000 تومان
کد کالا 154384
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
لنورماند اثر دیگری است از نویسنده‌ی نام‌آشنای رمان‌های ایرانی که آثارش در بین خوانندگان جوان و طرفداران رمان و ادبیات داستانی جای خود را باز کرده است. پوراصفهانی در رشته‌ی روان‌شناسی تحصیل کرده و می‌توان ردپای تحصیلاتش را در شخصیت‌هایی که خلق کرده مشاهده کرد. قلم پوراصفهانی روان، جذاب و قدرتمند است و از آثار او می‌توان به شکلات تلخ، سیگار شکلاتی، اوراکل، توسکا و... اشاره کرد. او اکنون با رمان لنورماند دنیایی دیگر را پیش روی مخاطب خود آفریده، دنیایی که در امتداد جهان داستانی اوراکل پیش می‌رود؛ بااین‌حال می‌توان این کتاب را مستقل از اوراکل نیز خواند. لنورماند با پیداشدن جسد پسر نوجوانی در یک سطل زباله آغاز می‌شود. ماموران شهرداری بعد از دیدن جسد با پلیس تماس می‌گیرند و با حضور پلیس و بررسی‌هایی که صورت می‌گیرد، مشخص می‌شود این پسر نوجوان به‌طور اتفاقی کشته نشده، بلکه چهره‌ی آشنای او توجه افسر را جلب می‌کند؛ او که با قساوت کشته شده و جسدش نیز از بی‌رحمی در امان نمانده، در واقع فرزند یک سرهنگ است...
بخشی از کتاب
آناستازیا دست پر از تتوی لورنزو را گرفته بود و می‌فشرد. لورنزو برای لحظه‌ای چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. انگار کل حس آناستازیا را می‌فهمید. دوست داشت کمی خودش را عقب بکشد ولی چنان قدرتی در دست آناستازیا و برق نگاهش بود که او را از عقب‌نشینی منع می‌کرد. بی‌اختیار زمزمه کرد: ــ آناستازیا… آناستازیا که کمی از آرامش لورنزو را به خودش منتقل کرده بود، نفس عمیقی کشید و مثل او آهسته گفت: ــ بله؟ لورنزو لبخندی زد. نگاه آناستازیا به تاریکی عادت کرده و حالا بهتر لورنزو را می‌دید. لورنزو با همان لبخند کمرنگ گفت: ــ اگه یکم دیگه دستمو فشار بدی، می‌تونم بهت قول بدم که می‌شکنه. آناستازیا هم خنده‌اش گرفت. خودش هم نمی‌دانست در آن شرایط و با آن همه ترسی که وجودش را در بر گرفته بود چه‌طور می‌توانست بخندد. با این حال دست لورنزو را رها نکرد. فقط کمی قدرت انگشتانش را کمتر کرد و گفت: ــ غر نزن لورنزو! وظیفه‌ت محافظت از منه! می‌دونم. پس به وظیفه‌ت برس. لورنزو دست آزادش را بالا آورد و کنار سر آناستازیا به دیواری چسباند که او به آن تکیه داده بود و سپس کمی خم شد و خیره در نگاه او گفت: ــ از این بیشتر یعنی باید چی‌کار کنم کنیازنا؟ آناستازیا زبانش را روی لب‌های خشک شده‌اش کشید و گفت: ــ هنوزم وقتی این‌جوری صدام می‌زنی برام عجیبه! می‌دونی کنیازنا یعنی چی؟ لورنزو سرش را به آرنج دستی که به دیوار چسبانده بود تکیه داد و همان‌طور خیره به آناستازیا که این‌بار سینه‌اش از هیجان بالا و پایین می‌شد، گفت: ــ یعنی دختر شاهزاده.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است