بیوگرافی: کامیلو خوسه سِلا

6 ماه پیش زمان مطالعه 5 دقیقه


کامیلو خوسه سلا یکی از برجسته‌ترین نویسندگان اسپانیایی قرن بیستم و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات در سال 1989 است. آثار او به‌دلیل سبک منحصربه‌فرد، نگاه تلخ و گاه طنزآمیز به زندگی و استفاده از زبان عامیانه و گاه شوکه‌کننده مشهورند.
این نویسنده در 11 مه 1916 در ایریا فلاویا، منطقه‌ای در گالیسیای اسپانیا به دنیا آمد. پدرش، کامیلو کریسنتو سلا، اهل گالیسیا و مادرش، کاملاً ترولون، انگلیسی ـ فرانسوی بود. این ترکیب فرهنگی تأثیر عمیقی بر تربیت و نگاه او به جهان گذاشت.
در سال 1925، خانواده‌اش به مادرید نقل ‌مکان کردند، جایی که سلا تحصیلات خود را ادامه داد. او در دانشگاه مادرید در رشته‌های حقوق، فلسفه و ادبیات ثبت‌نام کرد، اما هرگز تحصیلاتش را به پایان نرساند. در عوض، به حلقه‌های ادبی مادرید پیوست و تحت تأثیر نویسندگانی مانند پیو باروخا و رامون ماریا دل واله ـ اینکلان قرار گرفت. 
در طول جنگ داخلی اسپانیا (1936-1939)، سلا در صفوف نیروهای فرانکو جنگید، اما بعدها از حکومت فاشیستی فاصله گرفت و حتی با آثارش به نقد جامعه‌ی اسپانیا پرداخت.

 


سلا در سال 1942، با انتشار رمان «خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته» به شهرت رسید. این اثر، داستان زندگی یک روستاییِ خشونت‌گرا را روایت می‌کند که درنهایت به اعدام محکوم می‌شود. این کتاب به‌دلیل توصیف بی‌پرده‌ی خشونت و فقر، در اسپانیای تحت حکومت فرانکو جنجال‌برانگیز و حتی توقیف شد ، اما در خارج از اسپانیا مورد تحسین قرار گرفت.
پس از آن، سلا به‌عنوان یکی از چهره‌های پیشگام ادبیات اسپانیا شناخته شد. او در سال 1944، با ماریا دل روساریو کوند ازدواج کرد و صاحب یک فرزند به نام کامیلو خوسه سلا کوند شد.
در سال 1989، کامیلو خوسه سلا به‌دلیل نثر غنی و قدرتمندش که با شفقت و طنز تلخ، دیدگاهی چالش‌برانگیز از آسیب‌پذیری انسان ارائه می‌دهد»، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شد. این جایزه تأییدی بر جایگاه او به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان اسپانیایی‌زبان بود.
در سال‌های پایانی عمر، سلا به سیاست نیز روی آورد و در سال 1996، به‌عنوان سناتور منصوب شد. او همچنین در سال 1995، جایزه‌ی سروانتس، مهم‌ترین جایزه‌ی ادبیات اسپانیایی‌زبان را دریافت کرد.
خوسه سلا فقط یک نویسنده‌ی بزرگ نبود، بلکه صدای مردم فراموش‌شده‌ی اسپانیا بود. او با شجاعت، تاریکی‌های جامعه‌ی اسپانیا را به تصویر کشید و با سبک منحصربه‌فردش، ادبیات اسپانیایی را دگرگون کرد.
کامیلو خوسه سلا، در 17 ژانویه 2002، در مادرید درگذشت و در زادگاهش، ایریا فلاویا به خاک سپرده شد. 

خانواده ی پاسکوآل دوآرته

خانواده ی پاسکوآل دوآرته

ماهی
افزودن به سبد خرید 150,000 تومان

قسمتی از کتاب خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته نوشته‌ی کامیلو خوسه سلا:
تصمیمی که برای ترک دیارم گرفتم به این صورت ب.د: وقتی کسی که به مِن رفته بود به ورنوی بازگشت پدرم پیش از شام از او پرسید: «اوضاع مالی‌ات چطور است؟» پاسخ داد: «بد نیست.» پدرم که خوشش نیامده بود، کاردی از روی میزی که چیده شده بود برداشت و خود را روی او انداخت تا زخمی به او بزند، مادرم و من به کمک شتافتیم ولی کسی که موجب آن‌ همه گرفتاری شده بود برای اینکه کارد را از دست پدرم دربیاورد انگشتش را زخمی کرد... و با اینکه چنین رفتاری با او شده بود و وظیفه‌اش ایجاب می‌کرد، به‌خاطر عشقی که به من داشت از رفتن خودداری کرد. 
هشت روز گذشت و پدرم نه بد به او می‌گفت و نه خوب. در این مدت با نامه از من تقاضا می‌کرد درباره‌ی فرارمان تصمیم بگیرم و من دراین‌باره هنوز تصمیمی نگرفته بودم، ولی هشت روز که گذشت پدرم در باغ به او گفت: «از گستاخی شما در عجبم که پس از آنچه گذشت هنوز در خانه‌ی من مانده‌اید؛ زود بروید و دیگر به هیچ‌یک از خانه‌های من پا نگذارید، زیرا هرگز شما را نخواهم پذیرفت.»
پس به‌سرعت برای زین کردن اسبش دور شد و برای برداشتن لباس‌هایش به طبقه‌ی بالا رفت؛ به من اشاره کرد به اتاق دآرکور بروم که در ورودی‌اش یک درِ بسته وجود داشت که می‌شد آنجا صحبت کنیم. به‌سرعت به آنجا رفتم و چنین گفت: «این‌بار باید تصمیم بگیرید وگرنه هرگز مرا نخواهید دید.»

 


از او خواستم سه روز به من مهلت بدهد تا فکر کنم؛ پس به پاریس رفت و بعد از سه روز به ورنوی بازگشت، سه روزی که تمام تلاشم را کردم تا از این عشق بگذرم، ولی با اینکه پیش از عزیمت همه‌ی بدبختی‌هایی که کشیده بودم دربرابر چشمانم ظاهر شد، ممکن نشد. عشق و نومیدی بر تمام این ملاحظات چیره شدند و من تصمیمم را گرفتم.»
پس از سه روز، لاکوربینییر به قصر آمد و از باغچه وارد شد. آنژلیک دولونگوال همان‌جا انتظارش را می‌کشید و وارد اتاق پایین شدند و پس از اطلاع از تصمیم دوشیزه بسیار دلشاد شد.
قرار فرار برای یکشنبه‌ی نخست، پس از ایام روزه گذاشته شد و در پاسخ به یادآوری لاکوربینییر مبنی بر اینکه «باید یک اسب و پول فراهم کنیم»، آنژلیک پاسخ داد که هر کاری از دستش برآید، خواهد کرد. 
آنژلیک در ذهنش راهی برای برداشتن ظروف نقره می‌جست؛ زیرا در خانه خبری از پول نبود، چون پدرش همراه پول‌هایش در پاریس بود. 
وقتی روز شد به یکی از مهترها، به نام بُرتو، گفت: «می‌خواهم امشب اسبی به من قرض بدهی تا به سو آسون بفرستم تا تافته‌ای را که برای دوختن کت نیاز دارم بیاورم و قول می‌دهم پیش از آنکه مادر از خواب بیدار شود اسب برگشته باشد و از اینکه اسب را برای شب می‌خواهم تعجب نکن؛ زیرا نمی‌خواهم مادرم سر تو داد بزند.»
مهتر به اراده‌ی دوشیزه گردن نهاد. هنوز مشکل به‌‌دست‌آوردن کلید دروازه‌ی اول قصر باقی بود. به دربان گفت قصد دارد شب کسی را برای آوردن چیزی به شهر بفرستد و چون خانم نباید از آن اطلاع پیدا کند او باید کلید را از دسته‌کلید جدا کند و به‌این‌ترتیب مادرش متوجه نخواهد شد. 

مشاهده آثار کامیلو خوسه سِلا ‌     

0
نظرات کاربران
افزودن نظر
نظری وجود ندارد، اولین نظر را شما ثبت کنید
کالاهای مرتبط