دسته بندی : شعر فارسی

صدای راه پله می آید

(شعر فارسی،قرن 14)
نویسنده: حسین صفا
250,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 104
شابک 9786003670181
تاریخ ورود 1393/09/12
نوبت چاپ 7
سال چاپ 1404
تاریخ تجدید چاپ 14050326
وزن (گرم) 97
قیمت پشت جلد 250,000 تومان
کد کالا 41176
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
حسین صفا (متولد ۱۳۵۹) یکی از تاثیرگذارترین و جریان‌سازترین شاعران و ترانه‌سرایان معاصر ایران است. او با ورود به عرصه‌ی ادبیات در دهه‌ی ۸۰ شمسی، توانست سبک و امضای شخصی خود را تثبیت کند و به‌واسطه‌ی پیوند عمیق میان شعرهای کتابی و ترانه‌هایش، طیف گسترده‌ای از مخاطبان جوان را با خود همراه سازد. شعر حسین صفا سرشار از تصویرسازی‌های غافلگیرکننده، استعاره‌های بدیع و نگاهی فیلسوفانه به جهان است. او در شعرهای سپید و کلاسیک خود، غالباً به مفاهیم پیچیده‌ای چون «تنهایی»، «مرگ»، «عشق» و «پرسش‌های هستی‌شناختی» می‌پردازد. زبان او ترکیبی از سادگیِ در عینِ پیچیدگی است؛ به این معنا که کلمات ساده را به‌گونه‌ای در کنار هم می‌چیند که معنای جدید و عمیقی از آن‌ها استخراج می‌شود. صفا تاکنون چندین مجموعه‌شعر منتشر کرده که از میان آن‌ها می‌توان به «منجنیق»، «صدای راه‌پله می‌آید»، «شبیه هیچ‌کس» و «وصیت و صبحانه» اشاره کرد. او در این مجموعه‌ها نشان داده که به خوبی بر ظرفیت‌های زبان فارسی مسلط است و ترسی از آزمودن ساختارهای جدید ندارد. حسین صفا را می‌توان پلی میان «ادبیات جدی» و «هنر عامه» دانست. او از معدود شاعرانی است که توانسته استانداردهای ادبی خود را در ترانه‌هایش نیز حفظ کند و هم‌زمان در فضای رسانه‌ای و موسیقی امروز ایران، مرجعیت داشته باشد. نگاه او به زندگی، نگاهی توأم با رندی، تلخی و درعین‌حال شفقت است که باعث شده نسل‌های مختلفی از مخاطبان با شعرهای او همذات‌پنداری کنند. در مجموع، حسین صفا با استفاده از ایماژهای سوررئالیستی و زبانی منحصر‌به‌فرد، جایگاه خود را به‌عنوان یکی از ستون‌های شعر و ترانه در دو دهه‌ی اخیر تثبیت کرده است.
بخشی از کتاب
به این اتوبوس حالی کن این لبخند لاغر سوء‌تفاهمی‌ست بر لب‌های ما که دو نیمه‌ی سیبی بودیم که از وسط مرده بود غمی درختان خیابان را هل می‌داد و می‌بُرد تو یک پنجره بودی که ملایم از دیوار پایین می‌آمد آه می‌‌کشید و آتش می‌زد جهان را تا از جهان ساعتی مچی باقی بماند بر دستی منتظر. من اما دستی بودم که تا آماده می‌شدم برای خداحافظی انگشت‌هایم فرو می‌ریخت باز بگذار پنجره‌ها را شاید این هوای مرده را تحمّل کنیم که در جزیره‌ای نامکشوف در انتظار نجات مردیم و خوراک جانوران شدیم و حالی کن به این اتوبوس که خیره ماندن به معنای بدرقه نیست. مرا بیرون بیاور از خودم تنها یک دیوانه می‌تواند بیرون بیاورد از چاه سنگی را که یک دیوانه در چاه انداخته و هنگام مهاجرت از من به خاطر بسپار لک‌لک دو پرنده‌ی تنهاست که مبادا یکی از او بر دامنی لانه کند دوست تنهای من! مبادا دستی داشته باشی و دست دیگری نداشته باشی حالی کن به این اتوبوس یا مرا از اینجا ببرد یا دنیا را که هر مقدّری بی‌نهایت غمگین است
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است