طاعونیه

(داستان های کوتاه فارسی،قرن 14)
نویسنده: مهدی ملکشاه
400,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 90
شابک 9786222676940
تاریخ ورود 1405/07/08
نوبت چاپ 1
سال چاپ 1405
وزن (گرم) 93
قیمت پشت جلد 400,000 تومان
کد کالا 156683
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
«طاعونیه» مجموعه‌ای است از داستان‌های کوتاه به قلم مهدی ملکشاه که از سوی نشر نگاه منتشر شده است. از این نویسنده‌ی کشورمان پیش از این کتاب «نیروانای ناممکن ما» که داستان‌های کوتاه فارسی را در خود جا داده، نیز به چاپ رسیده است. در پشت جلد کتاب «طاعونیه» این‌گونه می‌خوانیم: «من از همه چیز قدیمی‌ترم؛ حتی از چیزهای پوسیده و کهنه. چیزهای قدیمیْ کهنه و پوسیده و پاره و بدمزه‌اند. بعضی چیزها کهنه نمی‌شوند، مثلاً سنگ‌ها که هرچه هم کهنه باشند وقتی شسته ‌شوند نو می‌شوند. چیزهای کهنهْ سرد و تَر و کمی هم سبزند. چیزهای زشت را باید شُست، سوزاند، زیر خاک چال کرد یا با ها کردن گرم کرد. چیزهای نو خوب‌اند و چیزهای کهنه بد. بعضی چیزهای کهنه خوب‌اند، مثلاً میخ‌های کج و زنگ‌زده‌ای که صاف می‌شوند یا بعضی آدم‌های پیر وقتی می‌خندند. لباس‌های خیس، اگر تنم نباشند و به بند رخت آویزان باشند، خوب‌اند. چیزهای خوب زیاد است، مثلاً این‌که رختخوابِ سرد با تن گرم آدم گرم شود، یا مثلاً چیزی کثیف یا کهنه با آب تمیز یا نو شود؛ یا مثلاً آفتاب و سایه آن وقتی که پررنگ‌اند و خطی بینشان است. من توی همه چیز هستم، حتی توی حرف‌ها و نفس‌ها. برای همین همه چیز کمی غم‌آور است.»
بخشی از کتاب
من و فروغ زیاد در مورد بچه حرف می‌زدیم. حرف هر دومان یکی بود: نخواستیم. منطق‌مان ساده‌بود: آدم از بچه نداشتن پشیمان بشود بهتر است تا از داشتنش. اما قضیه به اندازۀ منطقش ساده نیست. گاهی با آنها که بچه دارند و آنها که ندارند حرف می‌زدیم یا کتاب‌هایی در مورد فرزندآوری می‌خواندیم. همه‌اش بیهوده‌کاری، وقت تلف کردن و پول دور ریختن بود. فقرا تصمیم نمی‌گیرند، به تصمیمی تن می‌دهند و هرچه باداباد. ما دربارۀ زندگی زناشویی رویاپردازی نکرده بودیم. شعارمان این بود: از هر چیز حداقلش، ساده‌ترینش، ارزان‌ترینش. با این همه بروبرگرد نداشت که زندگی‌مان داشت از درون می‌پوسید و با این حال فکرش را هم نمی‌کردیم روزی از هم جدا بشویم. اگر قرار بود زندگی‌مان از هم بپاشد باید قبلش یک زندگی واقعی‌می‌ساختیم: چیزی که بتوانیم سرش با هم مرافعه کنیم؛ خانه، فرزند، بدهی یا رسوایی. این دسته‌گل آخری را من پانزده سال قبل به آب داده بودم؛ اگرنه زندگی زناشویی ارزانِ بادوام ما بعید بود از هم بپاشد. حالا که فکر می‌کنم کارمان عاقلانه بود. البته ماجرا بیشتر به نفع من تمام شد؛ بیشتر وقت‌ها همین است؛ ماجرا به نفع مردها تمام می‌شود. خدا را شکر که مرد آفریده شدم نه زن؛ افلاطون حق داشت. ماجرا از آن شبی شروع شد که میانۀ ملاعبه‌مان‌فروغ ناغافل گفت: مهتاب گفت باهاش تماس بگیری. من دو مهتاب می‌شناختم: اولی همکلاسی سال‌های دور دانشگاهم بود و دومی زنی که مادر چهار بچه بود و فروغ هیچ‌کدام از این دو را نمی‌شناخت: فکر می‌کنم دومیه باشه. بهم گفت به شوهرت بگو با من تماس بگیره؛ باهاش کار واجب دارم. به نظر من هم دومیه بود. اما چطوری فروغ را پیدا کرده بود؟
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است