دسته بندی : زندگینامه

کارگر فیلسوف (خاطرات شفاهی پرویز بابایی)

(مصاحبه های اعضای حزب توده ایران)
نویسنده: یعقوب خزایی
950,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 418
شابک 9786222676797
تاریخ ورود 1405/05/24
نوبت چاپ 1
سال چاپ 1405
وزن (گرم) 372
قیمت پشت جلد 950,000 تومان
کد کالا 155566
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
پرویز بابایی (1311 ـ 1403) از چهره‌های برجسته‌ای است که زندگی شخصی و فعالیت‌های سیاسی و سندیکایی او با بخشی از مهم‌ترین تحولات تاریخ معاصر ایران درهم تنیده است. او فعالیت خود را از حروفچینی در چاپخانه آغاز کرد، سال‌هایی از عمر خود را در زندان‌های پهلوی گذراند، و زبان انگلیسی را در زندان آموخت؛ دانشی که در دهه‌های بعد، او را به یکی از مترجمان و نویسندگان تأثیرگذار ایران بدل کرد. بابایی در بیش از نیم قرن فعالیت علمی، شمار قابل‌توجهی از متون مهم و پیچیده‌ی فلسفی را ترجمه و تألیف کرد. کتاب حاضر حاصل بیش از پنجاه ساعت گفت‌وگو با بابایی در سال‌های ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ است؛ گفت‌وگوهایی که خاطرات، تجربه‌ها و تأملاتش را درباره‌ی حزب توده، نهضت ملی شدن نفت، گروه جریان، زندان‌های عصر پهلوی، اصلاحات ارضی و فضای فرهنگی ایران روایت می‌کند. کارگر فیلسوف تنها یک زندگی‌نامه یا خاطرات شفاهی نیست؛ روایتی زنده از تاریخ معاصر ایران از زبان شاهدی آگاه است. این کتاب نشان می‌دهد چگونه اشتیاق به دانش، عشق به نوشتن و تعهد به فرهنگ می‌تواند از یک کارگر چاپخانه، شخصیتی خلق کند که نامش در کنار برجسته‌ترین مترجمان و نویسندگان ایران معاصر ماندگار شود.
بخشی از کتاب
به‌هر‌حال، مادرم از پدرم جدا شده بود و ما دیگر پیش مادربزرگم زندگی می‌کردیم. مادرم چون خودش سواد داشت، برای من کتاب می‌خواند. یادم می‌آید زیر کرسی، «امیرارسلان» و «اسکندرنامه» می‌خواند. در ماه رمضان مادربزرگ قرآن می‌خواند. مادربزرگ و مادرم هر سال ماه رمضان قرآن را ختم می‌کردند. من به یاد دارم که گاهی از خواب پا می‌شدم به آن‌ها نگاه می‌کردم. مادرم وقتی قدری بزرگ‌تر شده بودم، به من گفت که ما سال‌ها قبل از تولدت با مادربزرگ در محلۀ دیگری زندگی می‌کردیم؛ یک منزل بزرگ، و مادربزرگ زن تاجری سرشناس بود به نام حاج‌محمدکاظم ماهوتچی. بعداً منزلشان را هم به من نشان داد؛ خانۀ قبلی‌شان واقع در امامزاده یحیی، خیابان ری، بین ری و سیروس، دقیقاً روبه‌روی محلۀ یهودی‌ها بود. خانه‌ای بزرگ، با سردابی که کنیز منزل امور خانه را رتق و فتق می‌کرد. پدربزرگ کنیز را از مکه آورده بود. قبلاً پدربزرگ مادری‌ام در جوار حرم در مشهد زندگی می‌کردند. رفتن به خراسان در آن زمان البته برای افراد متمول معمولاً با کجاوه صورت می‌گرفت. حدود یکی‌دو ماهی در راه بودند... در آن زمان‌ها عده‌ای در کنار حرم مجاور می‌شدند و عده‌ای پس از زیارت برمی‌گشتند. پدربزرگ مادری‌ام در مشهد با خانوادۀ ملک‌الشعرای بهار آشنا می‌شوند. پدر این به‌اصطلاح داماد (یعنی داماد پدربزرگ من)، وکیل مجلس اول و دوم شورای ملی بوده؛ شخصی به نام محمدجواد طهرانیان. حاصل این ازدواج مهدی بهار بود. حالا اینکه چطور از پدری با نام خانوادگی طهرانیان، پسری با نام بهار مطرح می‌شود، به این دلیل است که مهدی، پسر محمدجواد طهرانیان که پسرخالۀ من هم بود، بعداً با اجازه از ملک‌الشعرای بهار، نام خانوادگی خود را به بهار مبدل کرد.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است