#
#

بودن با دوربین (کاوه گلستان،زندگی،آثار و مرگ)

(سرگذشتنامه عکاسان ایران)
نویسنده: حبیبه جعفریان
396,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 163
شابک 9786004564991
تاریخ ورود 1405/04/23
نوبت چاپ 1
سال چاپ 1405
وزن (گرم) 194
قیمت پشت جلد 396,000 تومان
کد کالا 154994
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
«بودن با دوربین: کاوه گلستان، زندگی، آثار و مرگ» پرتره‌ای از زندگی و جهان حرفه‌ای کاوه گلستان است که در عین ایجاز تصویری کامل از یکی از برجسته‌ترین عکاسان مستند ایران به دست می‌دهد؛ عکاسی که نامش با ثبت صادقانه و بی‌واسطه‌ی جامعه‌ی ایران در دهه‌های چهل و پنجاه، انقلاب، جنگ ایران و عراق و بحران‌های انسانی گره خورده است. حبیبه جعفریان در این کتاب با تکیه بر گفت‌وگوها، اسناد و عکس‌های کمتر دیده‌شده، می‌کوشد تصویری فراتر از شهرت حرفه‌ای کاوه گلستان ترسیم کند. «آن‌هایی که او را دیده‌اند یا می‌شناخته‌اند اولین چیزی که از او یادشان است شدت و حرارت اوست که ‌نمی‌شد کنارش خیلی دوام آورد چون وقتی کنار او بودی مجبور بودی پا‌به‌پایش کار کنی، بدوی و زندگی کنی». کتاب از خلال گفت‌وگو‌با اعضای خانواده و نزدیکان کاوه، از جمله فخری گلستان، لیلی گلستان، هنگامه گلستان، بهمن جلالی، پیمان هوشمندزاده شیوه‌ی کار و نگاه او به عکاسی و جهان را نشان می‌دهد و روشن می‌کند که دوربین برای او نه تنها ابزار ثبت تصویر بلکه شیوه‌ای برای زیستن و مواجهه با جهان به شمار می‌رود. عکاسی که می‌خواهد در عکس‌ها و آثارش حقیقت رنج، جداافتادگی، طردشدگی، فلاکت، فقر و خشونت را به تصویر بکشد و از طریق تصویر دیگران را با خودش همراه کند تا چشم‌هایشان را بر حقیقت باز کنند.
بخشی از کتاب
پریدیم پایین که زودتر ماشین را راه بیندازیم که چیزی بغل‌دستمان منفجر شد. من دویدم پشت ماشین و خودم را انداختم روی زمین. فکر می‌کردم بمباران است. صدای دو انفجار دیگر هم پیچید و بعد سکوت. ناگهان استوارت فریاد زد: «من تیر خوردم. تیر خوردم!» ما هنوز فکر می‌کردیم بمباران است که ربین، مترجم کردمان، فریاد زد: «مین! اینجا یک میدان مین است!» من بلند شدم و استوارت را سمت راست ماشین پیدا کردم، در حالی ‌که داشت خودش را روی پای چپش می‌کشید. پاشنۀ پای راستش شکافته بود و استخوانش زده بود بیرون. او را بردم داخل ماشین و دلداری‌اش دادم که زنده می‌ماند و همه‌چیز روبه‌راه است و تازه در این لحظه بود که یادم آمد: پس کاوه کجاست؟ فریاد زدم: «کاوه کجاست؟ کاوه کو؟» ربین از داخل ماشین داد زد: «آنجاست! سمت چپ! مرده.» من سمت چپ را نگاه کردم؛ جسمی که گردوغبار آن را پوشانده بود ده متر آن‌طرف‌تر افتاده بود.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است