دختران بی وارث
داستان های کوتاه فارسی،قرن 15)
نویسنده:
آزاده جهان احمدی
245,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات
136
شابک
9786228424682
تاریخ ورود
1404/11/18
نوبت چاپ
1
سال چاپ
1404
وزن (گرم)
107
قیمت پشت جلد
245,000 تومان
کد کالا
151938
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
آمار رسمی کشور هشدار میدهند بیش از دو درصد دختران کشور به سن تجرد قطعی رسیدهاند؛ یعنی ازدواج آنها کمتر ممکن یا نزدیک به محال است. این بخش از جمعیت کشور به سبب تجرد دچار مشکلاتی و آسیبهایی هستند که کمتر شنیده و خوانده شده است و همین بیاطلاعی سبب شده درک نشوند و رنج زیادی را از اطرافیان و جامعه تحمل کنند. کتاب دختران بیوارث پاسخی به صدای شنیدهنشدهی این دختران است که بهدلایل مختلف این سبک از زندگی را پذیرفتهاند. در این کتاب، هشت روایت واقعی از زندگی پر فرازوفرود دخترانی میخوانید که بهتنهایی زندگی خودشان را ساختهاند اما همچنان حسرتهایی در وجودشان رسوب کرده مثل اینکه هیچ وارثی ندارد...
تجرد یعنی ادامه زندگی بدون دیگری. این سبک از زندگی را اگر پسری انتخاب کند، دلیلی بر استقلالش است؛ اما اگر دختری بخواهد چنین باشد، تجرد داغ ننگی میشود بر پیشانیاش و اینجا آغاز مصائب فردی و اجتماعی اوست: دوستانش طردش میکنند، بهراحتی نمیتوانند خانهای اجاره کند، در هر محیطی که وارد میشود در مظان اتهام است و هزاران رنج دیگر که بابتشان جرمی نکرده است. تحمل این رنجها در حالی است که تجرد یک سبک زندگی است؛ زندگیای که یا محصول اجبار است، یا انتخاب، یا آمیختهای از این دو، نه مایهی حقارت و ذلت است و نه مایهی مباهات و فخرفروشی.
«دختران بیوارث»، روایت واقعی زندگی دخترانی است که به هر دلیلی، تنهایی سرنوشت آنها شده و رنجش را به دوش میکشند؛ دخترانی که با پذیرش این رنج، هرگز منفعل نبودهاند بلکه فعالانه زندگی خود را پیش بردهاند و اکنون در جایی درست از زندگی ایستادهاند؛ اما حسرتهایی دارند مثل حسرت نداشتن یک وارث...
بخشی از کتاب
میدانستم مهرش به دلم نشسته. دوستش داشتم. وقتی رفت، یک دل سیر گریه کردم. دلم که خالی شد، آب زدم به صورتم و عصر در راه برگشت به منزل برای شام کباب گرفتم و بستنی. وقتی دور هم جمع بودیم و میخندیدیم، سر سفرۀ شام در دلم غوغایی بود. غوغا و طوفان. هنوز دلم گریه میخواست؛ اما راضی بودم به خوشی و شادی خانوادهام. پنجشنبۀ همان هفته، اول رفتیم سر خاک آقام و بعد رفتیم امامزاده صالح زیارت. گفتم: «آقا، دلم را آرام کن و علی فرامرزی را خوشبخت.» سبک و آرام شده بودم. زیارت عین آب روی آتش آرامم کرد.
نظرات کاربران
افزودن نظر
هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است
افزودن نظر
منتظر نظرات شما هستیم ...
کالاهای مرتبط