مایک در مسیری مورب، روی آب بهسمت دوستش رفت. وس مثل یک سرباز، خبردار روی قایقش ایستاده بود، پشتش به مایک بود و چشمانش به درختان دوخته شده بود. اینجا هیچ خط ساحلیای وجود نداشت. جنگل تاریک تا لب آب پیش آمده بود، درختان صنوبر روی آب خم شده و در حلقهی لرزان اطراف دریاچه، سایههای سیاهی ایجاد کرده بودند.
مایک همانطور که نزدیک میشد صدا زد: «ساعت هفتوچهل دقیقهست. خورشید رسماً یه دقیقه دیگه طلوع میکنه، آدم باید چیکار کنه تا بتونه زودتر از تو برسه اینجا؟»
وس نه با شنیدن صدای مایک سربرگرداند، نه به جوکی که گفته بود خندید و نه حتی کاری کرد که نشان دهد متوجه حضور او شده است. مایک پاروی راستش را در آب فروبرد، سرعت قایق را کم کرد و حتی آن را کمی هم به قایق کوچک وس کشید.
«میدونی، یه روز از همین روزها آیرن قراره...»
صدای مایک درحالیکه به دوستش خیره شده بود، فروکش کرد. چهرهی دوستش به بیروحی سنگ بود. اگر مرد روی دو پایش نایستاده بود، ممکن بود مایک فکر کند که او مرده است.
وس با صدایی چنان آرام که با احترام پایین آورده بود، گفت: «نگاه کن.»
مایک چشمانش را از صورت دوستش گرفت و رد نگاهش به درختها را دنبال کرد.
آنجا، در سایهýی شوکرانی غولپیکر، زنی بود که از شاخهی پایینی به دار آویخته شده بود. انگشتهای پاهای برهنهاش به زمین مرطوب کشیده میشد و بازوهایش بیحالت در کنارش آویزان شده بودند.
پشتش به آن دو بود، اما شکی نبود که او را میشناختند. هیچکس دیگری در پوینت اورکاردز چنین موهایی نداشت، موهایی بینقص و طلایی که همچون موجی براق تا پایین کمرش آمده بود. موهایی که مایک جینتر و دیگر مردان شهر هنگام ورود به مطبش تحسین میکردند. موهایی که زنش میگفت برای یک دکتر دستوپاگیر است. نسیمی وزید و بدن آویزان از طنابش بهýآرامی چرخید. مایک نگاهش را گرفت. نمیخواست صورتش را ببیند.