دسته بندی : رمان خارجی

در دل امواج

(داستان های آمریکایی،قرن 21م)
نویسنده: سارا کروچ
مترجم: سحر توکلی
450,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 304
شابک 9786229375679
تاریخ ورود 1404/10/02
نوبت چاپ 1
سال چاپ 1404
وزن (گرم) 265
قیمت پشت جلد 450,000 تومان
کد کالا 150830
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
در فهرست پرفروش‌های USA TODAY در صبحی آرام در شهر ساحلی پوینت اورکاردز، جسد بی‌جان دکتر اِرین لاندری بر شاخه‌های درختی در ملک الایژا لیث پیدا می‌شود. کلانتر جیم گادبوت، ابتدا ماجرا را خودکشی قلمداد می‌کند، اما صحنه‌ی مرگ، به‎طرز نگران‌کننده‌ای شبیه به قتلی در رمانی است که الایژا نوشته است. الایژا پس از سال‌ها از زندگی شهری دست شسته و به زادگاه خود برگشته است تا کلبه‌ی قدیمی پدرش و روابطش با دختری که قلبش را ربوده، از نو بسازد. اما با پیچیده‎شدن ماجرا و چرخیدن نگاه‌های مشکوک مردم شهر به‎سوی او، الایژا خود را میان یک پرونده‌ی قتل گرفتار می‌بیند. کسی که او را می‌شناخته، به‎طرز هوشمندانه‌‌ای نقشه کشیده تا قتل را به گردن او بیاندازد. و شاید کلید کشف حقیقت، در همان داستانی نهفته باشد که او می‌خواست برای همیشه پشت سر بگذارد.
بخشی از کتاب
مایک در مسیری مورب، روی آب به‌‌سمت دوستش رفت. وس مثل یک سرباز، خبردار روی قایقش ایستاده بود، پشتش به مایک بود و چشمانش به درختان دوخته شده بود. اینجا هیچ خط ساحلی‌ای وجود نداشت. جنگل تاریک تا لب آب پیش آمده بود، درختان صنوبر روی آب خم شده و در حلقه‌ی لرزان اطراف دریاچه، سایه‌های سیاهی ایجاد کرده بودند. مایک همان‌طور که نزدیک می‌شد صدا زد: «ساعت هفت‌وچهل دقیقه‌ست. خورشید رسماً یه دقیقه دیگه طلوع می‌کنه، آدم باید چی‌کار کنه تا بتونه زودتر از تو برسه اینجا؟» وس نه با شنیدن صدای مایک سربرگرداند، نه به جوکی که گفته بود خندید و نه حتی کاری کرد که نشان دهد متوجه حضور او شده است. مایک پاروی راستش را در آب فروبرد، سرعت قایق را کم کرد و حتی آن را کمی هم به قایق کوچک وس کشید. «می‌دونی، یه روز از همین روزها آیرن قراره...» صدای مایک درحالی‌که به دوستش خیره شده بود، فروکش کرد. چهره‌ی دوستش به بی‌روحی سنگ بود. اگر مرد روی دو پایش نایستاده بود، ممکن بود مایک فکر کند که او مرده است. وس با صدایی چنان آرام که با احترام پایین آورده بود، گفت: «نگاه کن.» مایک چشمانش را از صورت دوستش گرفت و رد نگاهش به درخت‌ها را دنبال کرد. آنجا، در سایهýی شوکرانی غول‌پیکر، زنی بود که از شاخه‌ی پایینی به دار آویخته شده بود. انگشت‌های پاهای برهنه‌اش به زمین مرطوب کشیده می‌شد و بازوهایش بی‌حالت در کنارش آویزان شده بودند. پشتش به آن دو بود، اما شکی نبود که او را می‌شناختند. هیچ‌کس دیگری در پوینت اورکاردز چنین موهایی نداشت، موهایی بی‌نقص و طلایی که همچون موجی براق تا پایین کمرش آمده بود. موهایی که مایک جینتر و دیگر مردان شهر هنگام ورود به مطبش تحسین می‌کردند. موهایی که زنش می‌گفت برای یک دکتر دست‌وپاگیر است. نسیمی وزید و بدن آویزان از طنابش بهýآرامی چرخید. مایک نگاهش را گرفت. نمی‌خواست صورتش را ببیند.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است