در بارانداز (روایتی از زندگی جهان پهلوان تختی)

(داستان های فارسی،قرن 15)
نویسنده: منصور غلامی
218,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 168
شابک 9786226489492
تاریخ ورود 1404/08/14
نوبت چاپ 1
سال چاپ 1404
وزن (گرم) 144
قیمت پشت جلد 218,000 تومان
کد کالا 148948
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
«رؤیاهای خوش همیشه یه نیمه‌ی تاریک هم دارن که یکی مأمورِ نمایشِ اوناس» کی دیده «جهان‌پهلوون»، اون یَلِ بی‌ادعا، از میدون دستِ خالی برگرده و سرش رو بذاره رو زانو، بعد بگه: «تَهِ خَطَّم! ». مرگِ شیر وقتیه که تَن به ننگ می‌ده! اما خُب، می‌دونی چیه؟ دنیا دو روزه؛ یکی وصله یکی وصله‌ی ناجوره! بابابزرگ خدابیامرزم می‌گفت: «دنیا مثِ پاشویه‌ی حمومه پسرجون! یه روز آبِ داغه، یه روز یخ!» بعضی روزا، نخ زندگی وا می‌ره. بغض داری، ولی کسی نمی‌فهمه. حالا کی باور می‌کنه؟ کی پشت این دیوار بلندِ غرور رو نگاه کرده تا ببینه تو دلِ «جهان‌پهلوون» چی می‌گذره؟ توی میدون، مردا می‌گن: «عجب دست و پنجه‌ای داره!… ببین پهلوون رو! هرکی اومد جلوش کم آورد… »؛ اما هیچ‌کس ندید که وقتی چراغا خاموش می‌شن و شلوغی تموم می‌شه، این دل، بی‌صدا می‌شکنه. آره، همه توقع دارن که «جهان پهلوون» بشی، اما کی گفته غصه واسه پهلوون جماعت غدغنه؟… بعضی وقتا آدم، حریفِ زخمای شبونه نمی‌شه. «هرکی فکر می‌کنه این بغض واسه ماها نیست اشتباه می‌کنه. دلِ آدم مثِ شیشه‌س. ندیدین دلی تَرَک برداره؟» من نمی‌گم همه‌‌ی آدما باید بغض ما رو بفهمن؛ اما یه روزی، یه جایی، یکی پیدا می‌شه که تو چشمت زُل بزنه و بفهمه غصه‌ت مث نمِ بارون، بی‌صدا میاد و خیست می‌کنه. این رو از من داشته باش؛ تو این دنیا، هیچ‌کس حتی جهان‌پهلوون هم که باشی مصون از دل‌شکستگی نیستی. قصّه‌ها متولد می‌شن و زندگی مثِ یه چای لب‌سوزه؛ هم قند داره هم ته‌مزه‌ی تلخی.
بخشی از کتاب
توی خونه‌ی «ارباب رجب» دیگه کسی دلو دماغِ خندیدن نداشت؛ لبخند از این خونه قهر کرده بود. روزگاری بود که پدر، عین کوه محکم بود و سرش بلند. روزگاری واقعا ارباب بود. یخچال‌دار بود. یخچال‌دارِ محله‌ی خانی‌آباد. ببین، اون سالها که هنوز بوی خاک از دلِ حیاطِ خونه‌ها تو هر کوچه وپس کوچه میومد، «خانی‌آباد» واسه خودش بروبیایی داشت. ارباب رجب تو این محله، آدم کمی نبود. سلطانِ یخ بود! هر کی تو دل گرمای تهران چشم امید داشت به سایه‌ی دستِ این ارباب! همچین که آفتاب یه وجب بالا می‌اومد، گاری‌چی‌ها قطار می‌شدن سرِ یخچال؛ صفا، صدای خنده، بوی عرق کارگر و خنکای یخ با هم قاتی می‌شد. یه روز غلامعلی یخچی داد می‌زد: «مردم! یخه اومد… شربت و آبِ خنک حق مسلم هر آدمِ گرمازده‌س!» پیرمردا لبِ تخت، جلوِ درِ قهو ه‌‌خونه نشسته بودن، یکی سیگار به لب، یکی تسبیح به دست. ارباب می‌رفت جلو، دستی به شونه‌شون می‌زد و با لبخند می‌گفت: «آبِ یخ خوردی جیگرت حال اومد؟ هنر اینه جگرِ مردم رو وسط گرما، خنک کنی، نه دلی رو بسوزونی!»
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است