دسته بندی : روانشناسی - طنز ادبی

مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت (بانوی بی بدن)

(عصب شناسی-لطیفه،هجو و طنز)
نویسنده: اولیور سکس
مترجم: سما قرایی
380,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 370
شابک 9786001190070
تاریخ ورود 1398/06/25
نوبت چاپ 7
سال چاپ 1403
وزن (گرم) 321
قیمت پشت جلد 380,000 تومان
کد کالا 82148
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
الیور سکس (2015-1933) پزشک عصب شناس و نویسنده‌ی بریتانیایی، استاد عصب شناسی دانشکده پزشکی نیویورک بود و در حد فاصل سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۲ در دانشگاه کلمبیا، عصب شناسی و روان‌پزشکی درس می‌داد. سَکس در کتاب «بانوی بی بدن» داستان‌هایش را در چهار بخش روایت کرده است. بخش اول: زوال یافتن‌ها، بخش دوم: پرکاری‌ها، بخش سوم: انتقال‌ها و بخش چهارم: دنیای ساده‌ها. سَکس در داستان‌هایش همچنان یک پزشک است و اصلا آنچه به عنوان قصه برای ما روایت می‌کند، یا به عبارت دیگر آنچه در قالب روایی داستان کوتاه به ما عرضه می‌دارد، برآمده از مشکلات حاد عصبی/روانی بیمارانش است. اما این سوژه‌ها برای اهالی ادبیات چندان غیرعادی نیست. سَکس در داستان‌هایش بیش‌از آن‌که دغدغه «ادبیات» به معنای اخص آن را داشته باشد، نگرانی‌هایش از بیماری‌های عصبی/روانی عصر مدرن را ابراز کرده است و سعی کرده در قالب داستان پیشنهادهای پراتیک و کاربردی ارائه دهد که به کار ِ همکارانش بیاید. «بانوی بی بدن» از این حیث، در وهله‌ی نخست اثری است که مخاطبان عمده‌اش را در گروه پزشکان، عصب‌شناسان، روان‌شناسان و روان‌پزشکان پیدا می‌کند. با این حال بسیاری از مخاطبان ادبیات داستانی نیز می‌توانند در زمره مخاطبان داستان‌های سَکس باشند، چه اولیور سَکس در تمامی این آثار قالب داستان کوتاه و عناصری نظیر گره‌افکنی، اوج و مهم‌تر از همه شخصیت‌پردازی را رعایت کرده است. ادبیات، این بار، و در هیات داستان‌های سَکس به مثابه ذهن بیمار/بیمارانی روایت می‌شود که از دریچه‌ای کاملا غیرعادی نظاره‌گر جهان و محیط پیرامون‌شان هستند. سَکس در پیشانی نوشت داستان «بانوی بی بدن» از قول لودویگ ویتگنشتاین، فیلسوف اتریشی، چنین نوشته است که: «ابعاد چیزهایی که برای‌مان از بیش‌ترین اهمیت برخوردارند به دلیل سادگی و آشنا بودن‌شان از چشم‌مان پنهانند. (بعضی چیزها را نمی‌بینیم چون دقیقا جلو چشم‌مان هستند.) شالوده‌های واقعی جست‌وجو هرگز به ذهن انسان خطور نمی‌کنند.» «بانوی بی بدن» کتابی است سرشار از داده‌های عصب شناسی که مخاطبانی از جرگه‌های مختلف را به مطالعه فرامی‌خواند.
بخشی از کتاب
دکتر پی. موسیقیدان برجسته‌ای بود، سال‌ها در مقام یک خواننده و پس‌از آن ‌هم در مقام استاد مدرسه‌ی محلی موسیقی شناخته شده بود. در همین مدرسه هم بود که برخی از مشکلات عجیب‌وغریب او با شاگردانش دیده شد. پیش می‌آمد که شاگردی اعلام حضور می‌کرد و دکتر پی. او را به‌جا نمی‌آورد؛ یا مشخصا چهره‌اش را نمی‌شناخت. اما، به‌محض اینکه شاگرد شروع به صحبت می‌کرد، دکتر او را از صدایش می‌شناخت. بسامد این خطاها بالا رفت و تکرارشان شرمندگی، گیجی، ترس، و گاهی موقعیت‌های کمدی و مضحکی را پیش آورد؛ چون نه‌تنها بسیار پیش می‌آمد که دکتر پی. صورت‌ها را نبیند، بلکه گاهی هم که کسی نبود تا صورتی برای دیدن داشته باشد، او چهره‌ای را می‌دید. در خیابان که بود، پیش می‌آمد که سر شیر فشاری آب یا پارکومترها را، به خیال اینکه سر بچه‌هاست، با محبت نوازش کند؛ خیلی صمیمانه برجستگی‌های کنده‌کاری‌شده روی اسباب و اثاثیه را خطاب قرار می‌داد و از پاسخ ندادنشان تعجب می‌کرد. اوایل، همه این اشتباه‌های عجیب را به‌خنده برگزار می‌کردند و خود دکتر پی. هم همراهی‌شان می‌کرد. سایرین پیش خود می‌گفتند که این شوخ‌طبعی‌های جالب را پیش‌از این نیز داشته و ممکن است این اشتباهات نتیجه‌ی ژست‌ها و تناقضات ناشی از تمرکز ذن‌گونه نیز باشد. توانایی‌های موسیقایی‌اش مثل سابق مبهوت‌کننده بود؛ خودش احساس بیماری نمی‌کرد و تصورش این بود که هیچگاه بهتر از این نبوده و این اشتباهات به نظرش آن‌قدر خنده‌آور و مضحک و حتی خلاقانه بودند که اصلا نمی‌توانستند جدی باشند یا به‌عنوان امری جدی قلمداد شوند. این نگرانی که «یک مشکلی هست» تا حدود سه سال بعد، که دیابتش پیشرفته شد، به ذهنش نرسید. دکتر که خوب می‌دانست ممکن است دیابت به چشمانش آسیب برساند به یک پزشک متخصص چشم مراجعه کرد که او هم شرح‌حال دقیقی از وی گرفت و چشمانش را به‌دقت معاینه کرد و درنهایت گفت که «چشمانتان سالمِ سالم است. اما بخش‌های دیداری مغزتان مشکل دارند. در این مورد از دست من کاری برنمی‌آید، بهتر است که به یک متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنید.» و همین شد که دکتر پی. به من مراجعه کرد.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است