دسته بندی : رمان خارجی

ماهی ها نگاهم می کنند

(داستان های فرانسه قرن20م)
نویسنده: ژان پل دوبوآ
مترجم: اصغر نوری
495,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 168
شابک 9786003534636
تاریخ ورود 1398/02/22
نوبت چاپ 3
سال چاپ 1403
تاریخ تجدید چاپ 14050503
وزن (گرم) 173
قیمت پشت جلد 495,000 تومان
کد کالا 77434
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
ژان‌پل دوبوآ در رمان «ماهی‌ها نگاهم می‌کنند» روزمرگی‌های روزنامه‌نگاری ورزشی را روایت می‌کند که زندگی‌اش به ناگاه با ورود پدری الکلی به هم می‌خورد. پدر که پس از مرگ مادر ناپدید شده بود، حالا پس از سال‌ها پا به زندگی پسرش گذاشته است. این داستان شرح طنزآمیز و منتقدانه‌ی زندگی مدرن شهری، شکاف میان نسل‌ها و مکانیکی‌شدن روابط میان انسان‌هاست که اصغر نوری آن را از زبان اصلی (فرانسوی) به فارسی برگردانده است. ژان‌پل دوبوآ که سال‌ها در مقام گزارشگر و روزنامه‌نگار با نشریات مختلف و مخصوصا نوول ابزرواتور همکاری داشته، در این کتاب قدم به جهان آشنای خود می‌گذارد. شرحی طنزآمیز از سرنوشت خبرنگاری ورزشی که زندگی‌اش تا حد مرگ کسل‌کننده و غیرقابل تغییر می‌نماید. ملغمه‌ای از حیرانی در مدرنیته، تنهایی به سرانجام نرسیده و آرزوهای نداشته. هیچ‌چیز خوب پیش نمی‌رود، امانوئل زیمرمان بی‌هیچ اشتیاقی بخش بوکس روزنامه را اداره می‌کند. رئیس و همکارانش او را چندان جدی نمی‌گیرند و البته بدبیاری‌ها و رفتارهای گاه مالیخولی‌گونه‌ی زیمرمان هم در این وضعیت بی‌تاثیر نیست. تنها دل‌خوشی امانوئلِ عزلت‌گزین روابط عاشقانه با رز است که آن هم رو به زوال می‌رود. در این میان سروکله‌ی پدر الکلی‌اش پس از سال‌ها پیدا می‌شود و روزگارش را دگرگون می‌‌کند. نسل امروز از نسل گذشته‌ی خود راه گریزی ندارد. کتاب مدعی روایت حوادثی ابزورد و خنده‌دار در زندگی مدرن شهری است. شاید همین جرقه‌ای باشد برای تصور شما از رقم‌خوردن لحظاتی شاد چنان‌که طلوع همه‌ی آفتاب‌هایتان شود اما باید بدانید ژان پل دوبوآ باهوش‌تر از آن است که زیمرمان بینوایش را مضحکه‌کند. او با نمایش مرگ احساسات متناقض نشان داده هم‌چنان می‌تواند وادارمان کند به اتحادیه‌ی ابلهانش بخندیم، از رخوت آن‌ها در تنگنا قرار بگیریم و از حدت جنونشان منقلب شویم. دوبوآ استادانه و با شوخ‌طبعی مختص خودش زیمرمان را به همه‌ی ما تعمیم می‌دهد؛ نقل واخوردگی در خانواده، جامعه و عواطف و تجربه‌ی روزهایی که درمی‌یابیم در این جهان هیچ‌کس نگاهمان نمی‌کند. نویسنده:‌ثمین نبی‌پور
بخشی از کتاب
بعد از شام تا اقیانوس پیاده رفتم. آب چنان آرام بود که ستاره‌ها می‌آمدند بر سطحش شنا می‌کردند. روی پاهاشان شناور می‌شدند، مثل عنکبوت‌ها. حتی یک نسیم هم در کار نبود. سیگاری از پاکتم درآوردم و لحظه‌ای بین انگشت‌هام نگه‌اش داشتم. کاغذش مثل پوست یک بچه نرم بود. پر شدم از بوی توتون، مخلوط بوی چرم و عسل، سیگار را گذاشتم بین لب‌هام و کبریتی زدم که سیاهی و عرقِ روی صورتم را روشن کرد. دود وارد دهانم شد و تا ریه‌هام پایین رفت. چرخیدنش را حس می‌کردم، مثل چرخ‌دنده‌های ماشینی که حسابی روغن‌کاری ‌شده بود. این دود را هیچ‌وقت بیرون ندادم.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است