دسته بندی : رمان ایرانی

پنجره ی جنوبی

(داستان های فارسی،قرن 14)
نویسنده: م.بهارلویی
950,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 820
شابک 9782000940357
تاریخ ورود 1400/06/17
نوبت چاپ 7
سال چاپ 1402
تاریخ تجدید چاپ 14040422
وزن (گرم) 690
قیمت پشت جلد 950,000 تومان
کد کالا 106655
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب پنجره جنوبی اثر م. بهارلویی است به چاپ انتشارات سخن. دختری نیمه جان در حالی که در تب می سوزد، در اتاقکی گوشه ی حیاط موسسه ی مردی جوان حضور دارد، مرد تا پیش از این چیزی از وجود او احساس نکرده اما حالا حرکات مشکوک صفت و ننه سلیمه و رفت و آمدشان به اتاقک او را برای کشف حقیقت کنجکاو کرده؛ هنگامی که مرد وارد اتاقک می شود با بدن نحیف دختری رو به رو می شود که مدت ها قبل از استخدامش خودداری کرده و حالا علت حضورش را در این جا، درست کنار دست خودش نمی فهمد. پیرزن و پیرمرد که ترسیده اند می گویند خانوم دکتر، مهشید، از آن ها خواسته تا وجود دخترک را از او پنهان کنند. رابطه ی مهشید و مهندس مدت هاست شکرآب شده، هرچند علاقه شان، نه! نام دختر جوان گلبو است، اما او تنها مهمان ناخوانده ی این موسسه نیست، بلکه نوزاد زیبای او هم به تازگی پا به دنیا گذاشته و هیچ کس نمی داند آیا دختر تازه بدنیا آمده پدری دارد یا نه. پویان وکیل است، وکیلی که برای سردر آوردن از پرونده ای که مدت ها پیش بسته شده با دخترهایی در ارتباط است که خودش خیلی خوب می داند آدم حسابی نیستند، راحیل از این که مردش خودش را گرفتار این دخترها کند نگران است. آن هم دخترهایی که خودش به بد بودنشان اذعان می کند، بهترین شان گلبو است، کسی که راحیل گمان می کند دختر خوبی است اما پویان و برادرش با نظر او مخالفند، اگر آن ها گلبو را که به ظاهر دختر خوبی است این گونه قضاوت می کنند، وای از دخترهای دیگر که ناراستی شان حتی از چشم راحیل هم دور نمانده است!
بخشی از کتاب
یک باره در چارطاق باز شد. حسین که انتظار نداشت گلبو جرئت داشته باشد بعد از اتفاق اخیر باز هم چشم توی چشم او بشود و در به رویش باز کند، جا خورده سریع قدم عقب گذاشت. گلبو در حالی که چشمانش از شدت خشم دو کاسه خون بود و سرتاپای وجودش پر از نفرت، انگشت تهدید کشید توی صورت او: -یک بار دیگه صداتو بلند کنی و یا چشمم بهت بیفته، به جرم مزاحمت ازت شکایت… هنوز حرفش تمام نشده بود که صدایی از پشت سر حسین توپید توی حرفش: -این جا چه خبره؟! لبخند محو موذی به جای لب، توی چشم حسین نشست و آهسته برگشت و کمی کنار کشید. با کنار کشیدن او، چشم گلبو تازه به مهندس افتاد. رنگ سرخ از خشم گلبو درجا پرید و صورتش مثل میت سفید شد! مهندس، ابتدا خوب او را از نوک پا تا فرق سر اسکن کرد و بعد نگاه مشکوکش برگشت سمت حسین، او را هم از همین نگاهش بی نصیب نگذاشت و بدخلق پرسید: -می شه بگید این جا چه خبره؟ حسین بی توجه به گلبو که میان چارچوب ایستاده بود، دستش از کنار او رد شد و در را تا انتها باز کرد و گفت: -خودتون برید ببینید این جا چه خبره! نگاه مهندس برگشت سمت گلبو، سنگینی نگاهش طوری بود که گلبو ناخواسته از لای در خود را عقب کشید و حسین با دست به مهندس تعارف کرد وارد سوئیت بشود. ترس بی اختیاری افتاده بود به جان گلبو! هنوز درست متوجه نشده بود به چه چیز متهم شده اما از حضور بی خبر مهندس، بوی خوبی به مشامش نمی رسید. مهندس در سکوت کامل، نگاهش دور تا دور سوئیت چرخید، تا رسید به پنجره جنوبی و نگاهش همان جا ماند به گل و گلدان هایی که ردیف شده بود جلوی پنجره!
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است