دسته بندی : رمان ایرانی - خوش چاپ

آبنبات نارگیلی (داستان طنز)

(داستان های طنزآمیز فارسی،قرن 14)
نویسنده: مهرداد صدقی
845,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 384
شابک 9786000351793
تاریخ ورود 1400/12/10
نوبت چاپ 25
سال چاپ 1404
تاریخ تجدید چاپ 14050330
وزن (گرم) 340
قیمت پشت جلد 845,000 تومان
کد کالا 111545
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب آبنبات نارگیلی، اثری است از مهرداد صدقی به چاپ انتشارات سوره مهر. این داستان طنز که در سال‌های پایانی دهه‌ی هفتاد جریان دارد، درباره‌ی دانشجویی شوخ و بذله‌گو به نام محسن است که پس از ورود به دانشگاه، همچنان به شیطنت‌های خود ادامه می‌دهد و موقعیت‌هایی خنده‌آور را برای خود، خانواده و هم‌اتاقی‌هایش خلق می‌کند. محسن که دل در گرو خواهر دوست قدیمیش دارد، تصمیم می‌گیرد تا در دانشگاه عاشق کسی نشود، تصمیمی که با وجود هم‌اتاقی مذهبی‌اش، اِبی، که هرلحظه درحال نصیحت کردن و پند و اندرز گفتن است، سخت به نظر نمی‌رسد. مرور برخی اتفاقات و جریان‌های اجتماعی حاکم در آن برهه‌ی زمانی، فضایی نوستالژی به داستان بخشیده که لذت مطالعه‌ی آن را چندین برابر می‌کند.
بخشی از کتاب
زیرچشمی حواسم به ابی بود که ببینم ماجرای حرف زدن من با آبجی واقعی یا ماجرای حرف زدن خودش با آبجی غیرواقعی را فهمیده یا نه. ابی در دنیای خودش بود. چند دقیقه بعد هم رفت طرف سالن تلویزیون. به حسام نگاه کردم که یعنی «این چشه؟» حسام هم بعد از اجرای بودایی‌اش گفت که ابی به او گفته یک نفر با خواهرش بد حرف زده و اگر بفهمد چه کسی است، بلایی به سر او خواهد آورد که آن سرش ناپیدا. به حسام گفتم: «کی این اتفاق افتاد؟» حسام گفت: «وقتی بجنورد بودی.» خدا را شکر کردم که زمان‌بندی فرارم درست بوده. حسام می‌گفت ابی بین هم‌خوابگاهی‌ها اسم همه کسانی را که با «مُ» شروع می‌شد درآورده است. چندتا محسن و محمد و مجتبی و مرتضی و مصطفی داشتیم توی خوابگاه. حسام سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت: «قبل از اومدن تو داشت با من درددل می‌کرد. اسم تو رو خط زد. گفت این که موقع تماس توی راه بجنورد بوده. یهو از دهنم پرید که اسم مرتضی رو جا انداختی؛ اسم اون هم با مُ شروع می‌شه. من به شوخی گفتم. چون به مرتضی اطمینان دارم. ولی ابی حرفم رو جدی نگرفت.» خوشحال شدم در دایره متهمان نیستم. اما ازاینکه ابی به مرتضی مشکوک شده بود هم ناراحت شدم هم خوشحال. به هرحال، اینکه ببینم مرتضی دارد از ابی کتک می‌خورد موقعیتی بود که هم ناراحت‌کننده بود هم خنده‌آور. وقتی مرتضی امد، با هم به بهانه‌ای رفتیم بیرون. مرتضی خودش شروع کرد با من درددل کردن و گفت: «این بشر اولش کلی از معنویات حرف می‌زد. الان ندیده می‌خواد بیاد از من خواستگاری کنه. می‌گه موضوع رو به مادرش هم گفته و برای اینکه به گناه نیفتیم تاکید داره صیغه بشیم.» -تقصیر خودته. من همون اولش بهت هشدار دادم زیاد در نقش خودت فرونرو؛ چون ممکنه بعدا نقشت در تو فرو بره! ولی گوش نکردی. مرتضی با ناراحتی گفت: «آره اشتباه کردم. فکر کردم می‌خندیم. ولی داره یه جوری می‌شه... اگه بدونی همین آقای معنوی چه چیزایی بهم می‌گه! تا اطلاع ثانوی نمی‌خوام بهش زنگ بزنم. یه جوری می‌شم.» به مرتضی حق دادم و گفتم: «من که از اول بهت گفتم جلو نرو. خودت به هوای چلوکباب مفتی پسر مردمِ سرکار گذاشتی. حالا وقتی صیغه‌ت کرد حالت جا می‌آد!» مرتضی نخندید.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است