دسته بندی : داستان نوجوان

قصه های قشنگ و قدیمی 5 (12 قصه از الهی نامه)،(16*16)

(داستان های کوتاه فارسی،گروه سنی:ب،ج(7تا11سال)،تصویرگر:حسن عامه کن)
150,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 156
شابک 9786000806484
تاریخ ورود 1400/03/22
نوبت چاپ 2
سال چاپ 1401
وزن (گرم) 206
قیمت پشت جلد 150,000 تومان
کد کالا 103956
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب 12 قصه از الهی نامه عطار نیشابوری، جلد پنجم از مجموعه قصه های قشنگ و قدیمی است به روایت مژگان شیخی و چاپ انتشارات قدیانی. عطار از عارفان و شاعران بنام قرن ششم و هفتم هجری ایران است که الهی نامه یکی از آثار ارزشمند اوست. این کتاب مجموعه ای از حکایات بلند و کوتاه را در قالب شعر در خود جای داده که همه ی آن ها در قالب داستانی بلند جای می گیرند؛ پدری برای آگاه کردن پسرش از آرزوهای اشتباهی که در سر می پروراند به روایت این حکایت ها برای او روی می آورد. کتاب پیش رو 12 قصه از الهی نامه را به شکلی بازنویسی شده در اختیار مخاطب می گذارد. عناوین این قصه ها عبارتند از: گربه ای با جوراب های چرمی، پسرک و دختر شاه پریان، عارف و نانوا، سفر به هندوستان، بهلول و بچه ها، مرد حریص و فرشته ی مرگ، زنبور و مورچه، اسکندر و آب حیات، روباهی که می ترسد، انگشتر سلیمان، ابراهیم و سه امتحان و اردشیر و پسرش.
بخشی از کتاب
در همین موقع، چند نفر از آنجا می گذشتند. بهلول را دیدند که لباس هایش خونی و جسدی هم کنارش افتاده است. فکر کردند بهلول آن مرد را کشته است. فوری جلو رفتند و گفتند: «تو دیگر که هستی؟ از کجا آمده ای و چرا این مرد را کشته ای؟» بهلول فهمید که توی دردسر بدی افتاده است. حقیقت را گفت که از دست بچه ها به تنگ آمده بود. تصمیم گرفت از بغداد به بصره بیاید. شب، خسته و کوفته به این خرابه رسید و خوابید. صبح وقتی چشم هایش را باز کرد، لباسش خون آلود بود. تازه آن وقت مرد مرده را دید که کنارش افتاده بود. ولی آنها حرفش را باور نکردند و گفتند: «اینها همه دروغ است! این داستان را از خودت سر هم کرده ای! شبانه از بغداد به بصره آمدی تا این مرد را بکشی و بعد هم در بروی.» هرچه بهلول گفت و قسم خورد، فایده ای نداشت و آنها قبول نمی کردند، بالاخره دست هایش را بستند و او را پیش حاکم بردند. حاکم بصره وقتی موضوع را شنید، دستور داد زندانی اش کنند و بعد هم او را به دار بیاویزند. بهلول راه به جایی نداشت. با خودش می گفت: «حالا چه کار کنم؟ رفتم از دست بچه ها فرار کنم، خودم را توی چه دردسربزرگی انداختم! آن هم چه دردسری! مرا به قتل متهم کردند! ای کاش در همان بغداد می ماندم.»
نظرات کاربران
افزودن نظر

خیلی خوب

معصومه بلوتک 15:54 09 خرداد 1403