اتولین و گربه ی زرد 1
(داستان های نوجوانان انگلیسی،قرن 21م،مناسب برای 9تا15سال،تصویرگر:کریس ریدل،نامزد مدال کارنگی 2008،کریس ریدل نویسنده ی برگزیده ی ادبیات کودک و نوجوان بریتانیا 2015 تا2017)
نویسنده:
کریس ریدل
مترجم:
ریحانه جعفری
760,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات
184
شابک
9786222041472
تاریخ ورود
1398/11/15
نوبت چاپ
9
سال چاپ
1404
تاریخ تجدید چاپ
14050221
وزن (گرم)
137
قیمت پشت جلد
760,000 تومان
کد کالا
87789
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
این کتاب دربردارندهی داستانی مصور و جذاب دربارهی دختری ماجراجو و همخانهای او، موجودی پشمالو و کوچولو به نام آقای مانرو، است که در یکی از طبقات بالای آپارتمانی در شهری بزرگ زندگی میکنند و در کنار یکدیگر از پس هر معمایی بر میآیند. مدتی است که اتفاقی عجیب و سوالبرانگیز در شهر رخ میدهد سگهای قیمتی ناپدید میشوند هیچ خبری از آنها وجود ندارد، حالا اتولین و آقای مانرو بهدنبال یک نقشهی کامل و بینقص هستند تا سر از راز معمای سگها در بیاورند و دزدهای شرور را پیدا کنند.
بخشی از کتاب
آقای مانرو نشسته بود روی صندلی راحتی و روزنامه میخواند. آقای مانرو حتی اگر نمیتوانست راحت بخوابد یا کابوس منطقه مرطوب نروژ را میدید، باز هم روزنامهاش را میخواند. او دوست داشت قسمتهای سفر روزنامه را بخواند، دربارهی تعطیلات در جزایر گرمسیری و سواحل آفتابی.
چند صفحهی روزنامه نظر اتولین را جلب کرد.
قیچی دندانهدار صورتی را از کلکسیون قیچیها برداشت و با دقت چند موضوع را جدا کرد تا توی دفترش بچسباند. آقای مانرو توجه نکرد.
غرق داستانی درباره بیابان گبی شده بود که به ندرت در آن باران میبارید.
آن شب بعد از اینکه شرکت اسمیت و اسمیت بالشها را مرتب و پردهها را آویزان کرد، اتولین از تختش آمد بیرون و رفت سراغ کمد مخصوص تغییر قیافه. اتولین در این کار ماهر بود و دیپلم آکادمی تغییر قیافهی تو کی هستی را داشت.
وقتی آماده شد در اتاق آقای مانرو را زد. در که باز شد، گفت: «موهایت باید شانه بشوند. اما حالا وقتش را نداریم. بیا این را بپوش.» آن وقت بارانی گشاد و کهنهای را داد به آقای مانرو.
آقای مانرو به جایش بهش یک چتر داد.
آنها راه افتادند توی شهر. و خیلی زود... به جای پرتی رسیدند.
آنها به انباری قدیمی رفتند.
اتولین دفترش را خواند.
روی در نوشته بود: دفتر نمایندگی سگهای کوچک.
آقای مانرو خواست زنگ را بزند اما اتولین جلویش را گرفت. به جایش از پنجره کثیفی نگاه کردند.
و دیدند که...
گروهی داشتند خیلی دوستانه کارتبازی میکردند. پشت سرشان یک طوطی کاکلسفید با تلفن حرف میزد.
طوطی گفت: «خیلی متاسفم، خانم. اما این سیاست شرکته. اگر سگی رو که براتون گرفته بودیم گم کردید، دیگه نمیتونیم بهتون اعتماد کنیم و سگ جدیدی به شما بدیم. میتونیم؟ خداحافظ.» و تق، گوشی را گذاشت.
نظرات کاربران
افزودن نظر
افزودن نظر
منتظر نظرات شما هستیم ...
کالاهای مرتبط
من قبلا این کتاب رو خوندم و عالی بود. هر چند بار هم که بهونی خسته نمیشی