دسته بندی : داستان نوجوان

کاپیتان زیرشلواری 1 (ماجراهای کاپیتان زیرشلواری)

(داستان های کودکان انگلیسی،قرن 20م،مناسب 8تا12سال)
نویسنده: دیو پیلکی
مترجم: فاطمه باقری
350,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 119
شابک 9786226877381
تاریخ ورود 1400/06/20
نوبت چاپ 9
سال چاپ 1405
تاریخ تجدید چاپ 14050214
وزن (گرم) 100
قیمت پشت جلد 350,000 تومان
کد کالا 106675
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب کاپیتان زیرشلواری 1: اثر دیو پیلکی است با ترجمه‌ی فاطمه باقری و چاپ انتشارات آرشیو روز. کتاب حاضر داستان درگیری، دردسر، قهقهه و روایتی تصویری است که ماجراهای زیادی همراه با شوخی و خنده دارد. شخصیت‌های اصلی داستان «هارولد و جورج»، مدیری به نام کراپ دارند که با یک بشکن زدن به کاپیتان زیرشلواری تبدیل می‌شود و با آب ریختن بر روی صورتش دومرتبه به آقای کراپ تبدیل می‌شود. این کتاب داستان ماشین زمانی است که شلوار پاره به کمک آن به گذشته باز می‌گردد؛ ماجرایی پر از حرکت، هیجان و کلی اتفاقات خنده‌دار پیرامون جورج و هارولد و کاپیتان زیرشلواری.
بخشی از کتاب
جورج و هارولد با عجله به سمت پنجره رفتند و بیرون را نگاه کردند. پیرمرد خپلی که شنل قرمز رنگی به تن داشت از این سر به آن سر پارکینگ می‌دوید. او همان‌طور که می‌دوید، شنلش در باد تکان می‌خورد. هارولد فریاد زد: «آقای کراپ برگرد.» جورج گفت: «اون جواب نمی‌ده. حالا فکر می‌کنه کاپیتان زیرشلواریه.» هارولد گفت: «اوه، نه.» جورج گفت: «و ما باید متوقفش کنیم.» هارولد با صدای بلند گفت: «اوه. نه، ابدا!» جورج گفت: «نگاه کن. نکنه بیرون از اینجا کشته بشه.» هارولد خشکش زده بود. جورج گفت: «یا بدتر از این بشه و ما توی درد سر بزرگی بیفتیم.» هارولد گفت: «راست می‌گی. باید بریم دنبالش.» بچه‌ها کشوی پایینی قفسه‌ی پرونده‌ها را باز کردند و تیر و کمان اسکیت بوردشان را برداشتند. هارولد پرسید: «به نظرت باید چیز دیگری هم بیاریم؟» جورج گفت: «آره. بزار هاپو دودو پشمالو رو هم بیارم.» هارولد گفت: «خوب فکریه. فقط تو هیچ‌وقت نفهمیدی که چه موقع باید از هاپو دودو استفاده کرد!» هارولد لباس‌ها، کفش‌ها و کلاه‌گیس آقای کراپ را داخل کوله‌پشتی‌اش جا داد. سپس هر دو با هم از پنجره بیرون پریدند، از میله پرچم به پایین سر خوردند و سوار بر اسکیت‌بوردهای‌شان به دنبال کاپیتان زیرشلواری شگفت‌انگیز رفتند. جورج و هارولد سوار بر اسکیت‌بوردهای‌شان سرتاسر شهر را برای یافتن کاپیتان زیرشلواری جست‌وجو کردند. هارولد گفت: «من نمی‌تونم هیچ‌جا اون رو پیداش کنم.» جورج گفت: «فکر می‌کنی پیدا کردن آدمی مثل اون، راحته؟!» سپس وقتی بچه‌ها از سر خیابان پیچیدند، چشم‌شان به آقای مدیر افتاد. کاپیتان زیرشلواری با نگاهی غرورآمیز داشت جلوی بانک می‌ایستاد. هارولد با صدای بلند گفت: «آقای کراپ!»
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است