دسته بندی : رمان ایرانی

موج اف.ام؛ردیف بی قراری

(داستان های فارسی،قرن 14)
نویسنده: زهره فصل بهار
630,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 677
شابک 9786227361230
تاریخ ورود 1401/12/21
نوبت چاپ 2
سال چاپ 1402
تاریخ تجدید چاپ 14041121
وزن (گرم) 620
قیمت پشت جلد 630,000 تومان
کد کالا 121088
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب موج اف.ام؛ ردیف بی‌قراری، اثر زهره فصل بهار است به چاپ انتشارات شادان. کتاب حاضر داستانی جذاب از نگفتن، ندانستن و سوء‌تفاهم بر بستری از عشق است. شخصیت اصلی داستان دختری به نام «سایه» است که در خانه‌ای زندگی می‌کند که برایش خالی از بوی زندگی و شور است. دختری که غم بسیاری بر قلبش سنگینی می‌کند. او هربار که صدای «حسام» عشق قدیمی‌اش را از کیلومترها دورتر از طریق برنامه‌های رادیو و تلویزیون می‌شنود، تمام افکارش بهم می‌ریزد. با گوش دادن به صدای حسام ذهن سایه به روزهای خوب و پرعشق گذشته پرواز می‌کند. با گذشت سه سال و هشت ماه که با عرفان ازدواج کرده و به خارج از ایران رفته است، کسی نمی‌داند به تنهایی در غربت چه رنجی را تحمل می‌کند. او حتی نمی‌داند چه چیزی باعث شد تا به عرفان پاسخ مثبت بدهد. عرفان هرشب به مهمانی و خوش‌گذرانی مشغول است و سایه تحمل ماندن کنار او را ندارد و تنها به صدای حسام از رادیو گوش می‌دهد. هراز گاهی رادیو داستان زندگی افراد را از طریق موج اف.ام. ردیف بی‌قراری با صدای حسام پخش می‌کند تا آن‌ها دل کسی را به دست بیاورند و یا از کسی عذرخواهی کنند. حالا سایه تصمیم به نوشتن می‌گیرد، به این امید که شاید بخشیده شود و از حسام دل‌جویی کند...
بخشی از کتاب
سایه لب‌هایش را محکم روی هم فشار داد تا مانع ریختن اشک‌هایش شود و به رد سوختگی روی مچش نگاه کرد: ممنونم ژانت مرسی که به فکرمی. کمی چرخید و سرش را تکیه داد به پشتی راحتی و اجازه داد ژانت پماد را روی زخمش بمالد. نمی‌فهمید زیر لب به زبان هلندی چه می‌گفت چون در این مدت فقط با انگلیسی ارتباط برقرار کرده بود و علاقه‌ای به یاد گرفتن زبان جدید هم نداشت. فقط فهمید مادرانه برایش دل می‌سوزاند. از زور سوزش زخمش صورتش را جمع کرد: ممنونم کافیه. لطفا لپ تاپ من رو بهم بده. شاید اگر کمی می‌نوشت و در گذشته پرسه می‌زد آرام می‌گرفت. لپ تاپ را باز کرد و تصویرش روی صفحه خاموش و تاریک منعکس شد. چقدر به چشم خودش بیگانه بود. زشت نشده بود اما موی بلند بیشتر به صورت ظریفش می‌آمد. چه اهمیتی داشت؟ وقتی که همه چیز را از دست داده بود ظاهر زیبا به چه دردش می‌خورد؟ دستی روی موهای پسرانه‌اش کشید که نامرتب کوتاه شده بود و تیغ تیغی بودنش کف دستش را غلغلک می‌داد. حسام چقدر موهایش را دوست داشت. الان که برای هیچ‌کس مهم نبود، او هم قید همه‌چیز را می‌زد. صفحه بالا آمد و زل زد به آخرین جمله‌اش و انگشتانش روی کیبورد نشست اما تمام تلاشش را می‌کرد مچش به جایی برخورد نکند از سه روز گذشته مدام حواسش بود تا دردش شدیدتر از چیزی که هست نشود. برای همین با احتیاط شروع کرد به تایپ کردن: باورش نمی‌شد که این دمنوش این قدر موثر بوده باشد. با دردی که دیشب تحمل کرده بود شک نداشت حداقل تا آخرهفته درگیرش باشد اما امروز صبح انگار نه انگار. سرش را چند بار به چپ و راست تکان داد اما هیچ سنگینی حس نمی‌کرد...
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است