دسته بندی : رمان ایرانی

دشمن عزیز من

(داستان های فارسی،قرن 14)
نویسنده: نیلوفر لاری
1,650,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 961
شابک 9789642162116
تاریخ ورود 1401/03/16
نوبت چاپ 8
سال چاپ 1405
تاریخ تجدید چاپ 14050131
وزن (گرم) 1058
قیمت پشت جلد 1,650,000 تومان
کد کالا 113817
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب دشمن عزیز من، اثر نیلوفر لاری است به چاپ انتشارات شقایق. شخصیت اصلی داستان پیش رو دختری به نام «ترمه» است که رفتن به دانشگاه تهران، آرزوی بزرگ او است و به همین دلیل با پسرخاله‌ی خود «کامران» ازدواج می کند. ترمه بعد از ازدواج با کامران و رفتن به تهران در خانه‌ای زندگی می‌کند که برادر کامران «کوروش» در آنجا ساکن است. آن‌ها از بچگی از هم متنفر بودند. اما کم‌کم این نفرت به علاقه تبدیل می‌شود. طی ماجرایی کامران به زندان می‌رود و نبود او منجر به نزدیکی و علاقه‌ی بیشتر ترمه و کوروش می‌شود. این رمان داستان رابطه‌ها و دوست‌داشتن‌های پنهانی است...
بخشی از کتاب
اولین روز دانشگاه برایم پر از حس‌های نو و تازه بود و هرچقدر هم ناشی و بی‌تجربه بودم اما سخت نگذشته بود. انگار نه انگار که به یک محیط کاملا غریبه وارد شده بودم. از همان روز اول می‌خواستم یک سر و گردن از بقیه بالاتر باشم و خودم را به عنوان یک دانشجوی متفاوت و ممتاز معرفی کنم. به دختری به اسم آوا نزدیک شده بودم که اهل تهران بود و رتبه‌ی خیلی خوبی را در کنکور به دست آورده بود و من از همان لحظه‌ی آشنایی جد کرده بودم که در یک رقابت علمی او را پشت سر بگذارم. عصر آن روز، از دانشگاه به یک کتابفروشی بزرگ در انقلاب رفتم و بعد از خریدن کتاب‌های مورد نیازم به خانه برگشتم. دانشگاه به خانه نزدیک بود و اگر پایم درد نمی‌کرد می‌شد پیاده برگردم. اما آن روز مجبور شدم تاکسی بگیرم. بعد از رسیدن به خانه خواستم لباس‌هایی را که دیشب شسته و پهن کرده بودم از روی طناب کنار دیوار حیاط جمع کنم که با صحنه‌ی عجیب و ترسناکی مواجه شدم. تاپ قرمز بندی‌ام با چیزی شبیه چاقو تکه پاره شده بود. کامران چیزی می‌گفت که با عقل جور در نمی‌آمد! -شاید کار گربه‌ای چیزی باشه. داشته بازیگوشی می‌کرده با پنجولاش پاره پوره‌اش کرده. -من گربه‌ی بندباز تا حالا ندیدم. بعدشم اینا جای پنجول گربه نیست... قشنگ معلومه رد چاقوئه. کامران دیگر عقلش به جایی قد نمی‌داد. من هم. هر دو ترسیده بودیم. من بیشتر. نکند انباری خانه جن داشته باشد؟ وای خدایا... حتی از فکرش مو بر تنم سیخ می‌شد. مامان تلفنی از دلتنگی خودش و بچه‌ها برای من می‌گفت. پشت تلفن اشک می‌ریخت و می‌گفت: -جات اینجا خیلی خالیه ترمه. اصلا نمی‌تونم به نبودنت عادت کنم.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است