دسته بندی : مجموعه شعر

مجموعه اشعار فروغ فرخزاد

(شعر فارسی،قرن 14)
نویسنده: فروغ فرخزاد
525,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 352
شابک 9786003760059
تاریخ ورود 1400/04/27
نوبت چاپ 6
سال چاپ 1404
تاریخ تجدید چاپ 14041015
وزن (گرم) 433
قیمت پشت جلد 525,000 تومان
کد کالا 105334
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب پیش رو مجموعه‌اشعار فروغ فرخزاد را در خود جا داده است. فروغ فرخزاد (۱۳۱۳-۱۳۴۵) یکی از برجسته‌ترین شاعران معاصر ایران و از تأثیرگذارترین چهره‌های ادبی قرن بیستم است. او شاعری است که با صدایی متفاوت، صریح و انسانی، شعر فارسی را وارد مرحله‌ای تازه کرد و مرزهای سنتی بیان احساسات، به‌ویژه در شعر زنانه، را درنوردید. فروغ از نوجوانی به شعر روی آورد و نخستین مجموعه‌های خود با نام‌های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» را در دهه‌ی بیست زندگی‌اش منتشر کرد. این آثار بازتابی از تجربه‌های شخصی، عشق، تنهایی، رنج و اعتراض‌های درونی او هستند و به‌دلیل صداقت و جسارت بی‌سابقه‌شان، واکنش‌های فراوانی برانگیختند. دوره‌ی پختگی هنری فروغ با انتشار مجموعه‌های «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» رقم خورد. در این آثار، زبان شعری او عمیق‌تر و نگاهش فلسفی‌تر می‌شود. فروغ از بیان صرفِ احساسات فردی عبور می‌کند و به دغدغه‌های گسترده‌تری چون زندگی، مرگ، آزادی، تنهایی انسان و معنای وجود می‌پردازد. شعرهای این دوره، جایگاه او را به‌عنوان یکی از ستون‌های شعر نو فارسی تثبیت کردند. فروغ فرخزاد علاوه بر شاعری، در سینما نیز فعال بود. مستند «خانه سیاه است» که درباره‌ی زندگی جذامیان ساخته شد، یکی از آثار شاخص تاریخ سینمای مستند ایران به‌شمار می‌رود و نگاه انسانی و هنرمندانه‌ی او را فراتر از شعر نشان می‌دهد. اگرچه فروغ در ۳۲سالگی و به‌شکلی ناگهانی از دنیا رفت، اما تأثیر عمیق او بر شعر و اندیشه‌ی معاصر ایران همچنان زنده است. فروغ فرخزاد امروز نماد صداقت، جسارت و تولدی دوباره در شعر فارسی به شمار می‌آید.
بخشی از کتاب
دیده‌ام سوی دیار تو و در کف تو از تو دیگر نه پیامی نه نشانی نه به ره پرتو مهتاب امیدی نه به دل سایه‌ای از راز نهانی دشت تف کرده و بر خویش ندیده نم‌نم بوسه‌ی باران بهاران جاده‌ای گم شده در دامن ظلمت خالی از ضربه‌ی پاهای سواران تو به کس مهر نبندی، مگر آن دم که ز خود رفته، در آغوش تو باشد لیک چون حلقه بازو بگشایی نیک دانم که فراموش تو باشد کیست آن کس که تو را برق نگاهش می‌کشد سوخته لب در خم راهی؟ یا در آن خلوت جادویی ِ خاموش دستش افروخته فانوس گناهی تو به من دل نسپردی که چو آتش پیکرت را ز عطش سوخته بودم من که در مکتب رویایی زهره رسم افسونگری آموخته بودم بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم وای بر من که ندانستم از اول روزی آید که دل‌آزار تو باشم بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم نه درودی، نه پیامی، نه نشانی ره خود گیرم و ره بر تو گشایم ز آنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است