دسته بندی : داستان نوجوان

والفور؛دسیسه گری از هلاس

(داستان های نوجوانان فارسی،قرن 14،مناسب بالای 15 سال)
نویسنده: سعید تشکری
195,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 124
شابک 9786227763041
تاریخ ورود 1401/04/29
نوبت چاپ 13
سال چاپ 1403
تاریخ تجدید چاپ 14050215
وزن (گرم) 120
قیمت پشت جلد 195,000 تومان
کد کالا 115025
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب والفور: دسیسه‌گری از هلاس، اثر سعید تشکری است به چاپ انتشارات مهرستان. کتاب پیشِ‌رو دو شخصیت اصلی دارد: والفور و فرمانده و مافوق او ابلیس بزرگ. ابلیس از آنچه که در حجاز به وقوع پیوسته و از مردی به نام محمد هراس دارد، او می‌ترسد که اگر محمد همین‌گونه پیش برود نه‌تنها حجاز و هلاس را بلکه همه‌ی جهان را یکپارچه کند و کنترل اوضاع را از دستش بیرون بیاورد. او به سراغ والفور آمده و از ماموریتی بزرگ و ضروری سخن می‌گوید، والفور دیوی دویست‌ساله است که در میان دیوها کودک یا نوجوانی بیش به حساب نمی‌آید، ابلیس می‌خواهد دیو را به‌گونه‌ای از خطری که در حال وقوع است آگاه کند و انتظار دارد والفور کمکی باشد تا ماجرای حجاز در جای دیگری به وقوع نپیوندد. او هشدار می‌دهد که اگر کاری انجام نشود به‌زودی هلاس نیز از دستشان خارج می‌شود و محمد و علی به همه‌جا نفوذ می‌کنند، کسانی که او خوب می‌داند اگر به‌درستی به والفور معرفی‌شان کند، شیفته‌شان خواهد شد، اما ابلیس بزرگ قصد ندارد چنین اتفاقی رخ بدهد، او نقشه‌ای بزرگ در سر دارد و به‌دنبال آشوبی فراگیر است. هر یک از فصل‌های کتاب به نکته‌ای کلیدی معطوف شده و با جملاتی تامل‌برانگیز آغاز می‌شود، جملاتی که مخاطب آن خواننده است و اگر خوب به آن توجه شود می‌توان فهمید از زبان چه کسی بیان شده است. این توصیه‌ها در حقیقت به‌شکلی معکوس عنوان شده‌اند و نشان می‌دهند که چطور می‌توان از نزدیکان شیاطین بود.
بخشی از کتاب
ابلیس بر پشتی تکیه داد و آه سردی کشید. والفور دانست شب هجرت چقدر سخت بر او گذشته است که این‌گونه او را بر زمین نشانده و توان ایستادن را از او گرفته است. ساکت ماند تا سرانجام ابلیس به سخن آمد و گفت: «به دیوار مقابلت نگاه کن. من دیگر تاب سخن گفتن ندارم. حالا سرگذشت مردی را بر دیوار نشانت می‌دهم که سال‌ها به دست خودم گمراه شده بود و در آخر نیز به زبونی از دنیا رفت. به دیوار نگاه کن.» والفور به دیوار خیره شد. بر آن جماعتی سواره را می‌دید که با اسب‌های خود در بیابان به این‌سو و آن‌سو می‌رفتند، گویی گمشده‌ای دارند و هرچه زودتر می‌خواهند او را بیابند؛ گمشده‌ای بسیار ارزشمند که از دستشان رفته است و اگر او را نیابند، ممکن است دنیایشان آوار شود. در میان این افراد، حویرث از دیگران مشخص‌تر بود. او از این قبیله به آن قبیله می‌رفت. امید داشت با یک شب و روز در کنار آن‌ها ماندن، بفهمد با محمد پیمان بسته‌اند یا خیر. بعضی قبایل دخترکانی داشتند که دل از کف حویرث می‌ربودند و چند روزی او را به خود مشغول می‌کردند؛ اما سرانجام، زمانی که به سخنان ابوسفیان می‌اندیشید، دل می‌کند و به سراغ قبیله‌ای دیگر می‌رفت. در آن روز، حویرث به دعوت ابوسفیان، به داخل خانه او رفت و اشاره کرد غلام بیرون بماند. داخل که شدند، ابوسفیان ظرفی خرما مقابل حویرث گذاشت و گفت: «کمی خرما بخور تا هنگامی که با تو سخن می‌گویم گرسنه نباشی. نمی‌خواهم بگویند ابوسفیان گرسنه‌ای را وعده سیر شدن داده است.» -بنده در دامان شما و بزرگان این قوم پرورش یافته‌ام. چگونه می‌توانم بر امر شما بی‌توجهی کنم و آن را انجام ندهم. شما هرچه بخواهید، در خدمت هستم. مگر من کم شعر در مذمت محمد گفته‌ام و او را به سخره گرفته‌ام؟
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است