راحیل
(داستان های فارسی،قرن 14)
نویسنده:
اعظم نیک سرشت
485,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات
324
شابک
9789647929004
تاریخ ورود
1401/03/28
نوبت چاپ
7
سال چاپ
1403
تاریخ تجدید چاپ
14050506
وزن (گرم)
448
قیمت پشت جلد
485,000 تومان
کد کالا
114143
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب راحیل، اثر اعظم نیکسرشت است به چاپ انتشارات یسنا.
شخصیت اصلی داستان دختری به نام راحیل است. او به همراه دو برادر خود به نام «رامین و نادر» در فرانسه زندگی میکند. راحیل دختر دردانهی پدرش، آقای نفیسی و کوچکترین عضو خانواده میباشد. پدر آنها کارمند عالیرتبه سفارت ایران و مادرشان دبیر ادبیات فارسی در دبیرستان ایرانیان مقیم فرانسه است. آنها بعد از مرگ مادرشان تصمیم میگیرند به ایران باز گردند. با بازگشت به ایران، راحیل با دختری به نام پونه آشنا میشود. کمکم دوستی راحیل با پونه منجر به ازدواج پونه با رامین میشود که شروع ماجرای جدیدی برای آنهاست.
بخشی از کتاب
-نیما هستم. نیما جهانگیری و فکر میکنم در تاخیر پونه من از همه بیشتر مقصرم، چون پونه صبر کرد تا من آماده شوم. به هرحال متاسفم.
راحیل خودش را نمیبخشید. نیما وارد شد و پونه پشت سرش به داخل خانه سرک کشید. راحیل چنان نگاهش کرد که مجبور به عذرخواهی شد و با عجله گفت:
-راحیل! برادرم نیما.
نیما به طرف راحیل برگشت و لبخندی زد و گفت:
-خوشوقتم.
راحیل با شرمندگی دوباره معذرت خواست و هر دو را به طرف بالکن هدایت کرد.
مراسم معارفه که تمام شد، آقای جهانگیری گفت:
-نیما ساعت هفت شب آمد. ما خبر نداشتیم. از فرودگاه زنگ زد و امیر آقا زحمت کشید و او را به خانه آورد.
جو بسیار صمیمانهای بود. نادر و رامین و نیما گرم صحبت بودند و خانمها در آشپزخانه مشغول فراهم کردن وسایل شام. امیرآقا و آقای نفیسی شطرنج بازی میکردند و آقای جهانگیری با پریسا و پگاه مشغول قدم زدن بود. سفره که پهن شد سمیرا و خانم جهانگیری مشغول کشیدن غذا شدند. در حین کار سمیرا رو به او کرد و گفت:
-پوران! حق با تو بود. من در مورد بچهها زود قضاوت کردم. آنها بسیار بامحبتند.
و پوران با مهربانی خندید.
بعد از شام همه فرصت داشتند تا از اوقات خود لذت ببرند. سمیرا و خانم جهانگیری با لیوان چای کنار باغچه نشستند. پروین و امیرآقا به کتابخانه رفتند. رامین و پگاه کنار تاب سرگرم بودند. پدر و آقای جهانگیری مشغول صحبت حول و حوش اقتصاد بودند و پونه و راحیل کنار حوض مشغول جمعآوری میوههایی بودند که برای خنک شدن به آب سپرده شده بودند. نادر هم از نیما دعوت کرد تا کمی در حیاط قدم بزنند. هر دو شانه به شانه حیاط را گشتند تا به رامین رسیدند. نیما تقریبا هم قد رامین بود و نادر چند سانتی از آن دو بلندتر.
نیما با خنده به رامین گفت:
-خسته نباشی.
پریسا با پرخاش گفت:
-مرا اصلا سوار تاب نمیکند.
نظرات کاربران
افزودن نظر
هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است
افزودن نظر
منتظر نظرات شما هستیم ...
کالاهای مرتبط