دسته بندی : رمان ایرانی

هنوزم همونم

(داستان های فارسی،قرن 14)
نویسنده: زهرا ارجمندنیا
1,250,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 744
شابک 9789642161799
تاریخ ورود 1401/03/16
نوبت چاپ 8
سال چاپ 1405
تاریخ تجدید چاپ 14050215
وزن (گرم) 753
قیمت پشت جلد 1,250,000 تومان
کد کالا 113792
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب هنوزم همونم، اثر زهرا ارجمندنیا است به چاپ انتشارات شقایق. شخصیت اصلی داستان این کتاب دختری به نام شانا شمس است که با شنیدن خبر بازگشت امیرکیا شمس به ایران، احساس بدی به او دست می‌دهد. احساسی که او را به یاد گذشته و خاطراتی که در سه سال اقامتش در کانبرا و آشنایی با امیرکیا می‌اندازد. شانا شمس بعد از آشنایی با امیرکیا، بدون اطلاع خانواده با او عقد می‌کند. اگرچه این رابطه در ابتدا شیرین و خوب شروع می‌شود، اما با یک اشتباه با تلخی به پایان می‌رسد. کتاب پیش رو دختران را مخاطب خود قرار می‌دهد، کسانی که همچون همه‌ی آدم‌ها امکان دارد گاهی تصمیم‌های احساسی اشتباهی بگیرند، بدون اینکه به عواقب آن فکر کنند.
بخشی از کتاب
دستی به چشمانش کشید. سرش را از روی شانه‌ام برداشت و با چشمانی خواب‌آلود منتظر ماند تا بابا ماشین را داخل ببرد. دست من هم روی دستگیره‌ی ماشین نشست تا به محض توقف، مثل تیری که از چله رها می‌شود، به چهاردیواری کوچکم پناه ببرم. امشب از آن شب‌هایی بود که باید تا خود صبح یک دستم را سر روحم می‌کشیدم و یک دستم را سر قلبم. باید هر دو را آرام می‌کردم و تکه‌های شکسته‌ی وجودم را به هم می‌چسباندم، امشب سرم زیادی شلوغ بود. شب به خیر بی‌جانی گفتم و بلافاصله پیاده شدم. حتی صدای کم‌رمق مامان را که صدایم کرد هم نشنیده گرفتم. وارد اتاقم که شدم را در پشت سرم بستم و با پیچاندن اهرم کلیدمانند، قفلش کردم. نفس خسته و درمانده‌ام را بیرون فرستادم. حقیقتا خسته بودم... انگار که دورتادور دنیا را پیاده گز کرده باشم یا این‌که کل اقیانوس‌های جهان را شنا کرده باشم! با قدم‌های سست به طرف صندوق چوبی آشنایم رفتم و قفلش را باز کردم. با دیدن محتویات داخلش جانم بالا آمد. مثل این‌که مشتی بادام تلخ جویده باشم، دهانم تلخ شد و قلبم گویی که از دوی ماراتن برگشته باشد، تندتر زد. واقعا دویده بود... کل خاطراتم را دویده بود! روی زمین زانو زدم، کاغذی را که روی بقیه وسایل قرار داشت با نوک انگشتانم لمس کردم و قلبم ضجه زد و باز هم اشک در چشم‌هایم خانه کرد. با درد کاغذ را کنار زدم و این بار برق شی طلایی رنگی، طوری چشم دلم را زد که انگار بعد ساعت‌ها تاریکی، شاهد تابیدن منبع نور قوی‌ای شدم! دستم را روی قلبم قرار دادم. تندتر از همیشه می‌کوبید. شی طلایی را با انگشتانم نوازشی کردم و آرام میان مشتم فشردمش. سردی‌اش، حجم یخ درون سینه‌ام را بیشتر کرد. ناتوان از نشستن به تخت تکیه زدم و به پنجره‌ی اتاقم و نور مهتابی که داخل اتاق می‌تابید خیره شدم.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است