توبه شکن
(داستان های فارسی،قرن 14،تخلص مولف:گیسو)
نویسنده:
زهرا قاسم زاده
1,850,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات
960
شابک
9789642162048
تاریخ ورود
1401/03/16
نوبت چاپ
8
سال چاپ
1405
تاریخ تجدید چاپ
14050221
وزن (گرم)
1055
قیمت پشت جلد
1,850,000 تومان
کد کالا
113781
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب توبه شکن، اثر زهرا قاسمزاده است به چاپ انتشارات شقایق.
کتاب حاضر داستان مردی را که توبهشکنی میکند، روایت میکند. این اثر داستان عشقی میان یک پسر دارا «مجید» و دختری فقیر «ریحانه» است. مجید و ریحانه از دو خانوادهای هستند که از نظر مالی، فرهنگی، مذهبی و اجتماعی تفاوتهای بسیاری با یکدیگر دارند. مجید در خانوادهی تیمور و تاجالملوک و ریحانه در خانوادهی سنتی آسدمیرزا زندگی میکنند. مجید جوانی بیستوچندساله است که عاشق دخترکی شانزدهساله میشود، او در نگاه اول با دیدن ریحانه دلش به سمت صورت و نگاهش سر میخورد و چنان عاشق و شیدا میشود که گویی در همان لحظه جان از کف داده است...
بخشی از کتاب
چشم از روی ساعت پایین میکشد. هرچند دیگر میداند معینش دخالتی نمیکند، دیگر طرف آن دختر نمیرود، اما این دلشورهی افتاده در جانش چه بود؟
معینش گفته بود، قسم خورده برای آسدمیرزا، این پسر را خودش بزرگ کرده بود، با جوان شدنش خود پیر شده بود، میشناختش! هرچه ظاهرش شرارت نشان میداد، هنوز به یک سری چیزهایی که باید، مقید بود؛ مانند قسم خوردن و نشکستنش! هرچند که این قسم برای آمیرزا باشد، کسی که این روزها برای معین شده بود دشمن جان!
زیر لب دعایی میکند برای شر نشدن این موضوع و خدا میداند که هنوز میترسد از آن شبهایی که به خاطر آن دخترک، معین از آسدمیرزا و خانواده رانده شده بود و چطور سینه ستبر کرده و اما عاقبت به رسوایی میان در و همسایه و محل ختم شده بود. آنقدر که دخترک شب و روز کتک بخورد به حد جان دادن و کسی به دادش نرسد. بدکاره بود و جزایش را مردمان خدا شده میگفتند؛ «مرگ بهتر است!»
با همان دستی که تسبیح بین انگشتانش است، پیشانیاش را لحظهای میگیرد و هنوز که هنوز است، دلش برای مادر بیچارهی دخترک میسوزد. دلش برای التماسهای مادرانهی پر از عجزش میرفت. خودش مادر بود و میدانست وقتی جگرگوشهات از خانه و کاشانهاش فراری باشد یعنی چه! وقتی جگرگوشهاش به همهکس و همهچیز الا خانوادهاش پناه ببرد یعنی چه!
مادر بیچاره از سر شب به دنبال دخترش بود و این واهمه که با معین باشد، مغزش را رها نمیکرد، امان نمیداد.
-مبینا!
دخترش سر در گوشی فرو برده و بیحواس، گاهی ریز میخندد. نمیفهمد این موقع شب، با چه کسی میتواند پیامک بازی کند. بار دیگر صدایش میکند تا دخترک حواس جمع میشود و سر بالا میآورد.
نظرات کاربران
افزودن نظر
هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است
افزودن نظر
منتظر نظرات شما هستیم ...
کالاهای مرتبط