دسته بندی : رمان خارجی

سه دختر حوا

(داستان های انگلیسی،قرن 21م)
نویسنده: الیف شافاک
431,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 431
شابک 9786227418552
تاریخ ورود 1401/03/07
نوبت چاپ 8
سال چاپ 1402
تاریخ تجدید چاپ 14050126
وزن (گرم) 375
قیمت پشت جلد 431,000 تومان
کد کالا 113544
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب سه دختر حوا، اثر الیف شافاک است با ترجمه‌ی شهناز ایلدرمی و چاپ انتشارات 360 درجه. کتاب حاضر که به قلم الیف شافاک به رشته‌ی تحریر درآمده است، داستان زندگی سه زن را روایت می‌کند. شخصیت‌های اصلی داستان سه زن به نام‌های «پری، مونا و شیرین» هستند، که هریک در شرایطی متفاوت و در کشورهای مختلف زندگی می‌کنند. آن‌ها به‌صورت اتفاقی در دانشگاه آکسفورد با یکدیگر آشنا می‌شوند. داستان از زبان پری روایت می‌شود. او در یک مهمانی در استانبول با دیدن عکسی که با یکدیگر به همراه استاد خود انداخته بودند، به یاد خاطراتش می‌افتد و به زمان دانشجویی خود برمی‌گردد. هرکدام از این سه زن از شک‌ها و عقاید جامعه‌ی خود سخن می‌گویند. مولف در این اثر با خواننده از دغدغه‌ها و محدودیت‌های زنان امروزی و مشکلات آن‌ها صحبت می‌کند.
بخشی از کتاب
پری دریافته بود که دل‌مشغولی او به مطالعه، دوستانش را از او جدا کرده و باعث حسادت و دشمنی آن‌ها شده بود. این برای او خیلی هم خوب بود. او هم مانند تمام نالبانت اوغلوها تمایلی غریزی به تنهایی داشت. برایش مهم نبود که بقیه‌ی بچه‌ها به او خرخوان می‌گفتند، برایش مهم نبود که به مهمانی‌های تولد دخترانه‌ی پرطرفدار دعوت نمی‌شد یا پسران پرطرفدار از او نمی‌خواستند که با آن‌ها به سینما برود. آن زندگی برای او تقریبا روشنفکرانه، ایده‌آل و بسیار دوست‌داشتنی بود. ولی تفریح، هیچ‌گاه خواسته‌اش نبود. او مانند هر رانده‌شده‌ای خیلی زود این را دریافت که تنها نیست. در هر کلاس چند نفری بودند که بنا به دلایل مختلفی با دیگران هماهنگ نبودند. آن‌ها یکدیگر را فورا تشخیص می‌دادند. یک کمبود کافی بود تا شناخته شوند: پسر کردی بود که به خاطر لهجه‌اش مورد تمسخر قرار می‌گرفت؛ دختری با صورت مودار؛ دختر دیگری در کلاس پایینتر که وقتی در امتحانات عصبی می‌شد نمی‌توانست جلوی ادرارش را بگیرد؛ پسری که شایع بود مادرش عیاش است... او و آنها دوستان خوبی شدند. ولی همراهان واقعی او همیشه کتاب‌ها بودند. تخیل، خانه‌اش، وطنش، پناهگش و تبعیدگاهش بود. بنابراین می‌خواند و مطالعه می‌کرد و ترم پشت ترم را به عنوان نفر اول کلاسش تمام می‌کرد. هرگاه اعتماد به نفسش نیاز به تقویت شدن داشت، سریع نزد پدرش می‌رفت و منصور همیشه همان نصیحت را می‌کرد: تحصیل، جانم. تحصیلانه که ما رو نجات می‌ده. تو افتخار خانواده‌ی خالی ازشادی ما هستی، ولی من می‌خوام که تو غرب تحصیل کنی. دانشگاه‌های خوب زیادی توی اروپا هست ولی تو باید به آکسفورد بری! تو سرت رو با علم پر می‌کنی و بعد برمی‌گردی.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است