دسته بندی : رمان نوجوان

لگولاس می آید

(داستان های فارسی،قرن 14)
نویسنده: مهدی سالک ارجی
300,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 148
شابک 9786226826259
تاریخ ورود 1400/07/12
نوبت چاپ 2
سال چاپ 1402
تاریخ تجدید چاپ 14050304
وزن (گرم) 148
قیمت پشت جلد 300,000 تومان
کد کالا 107343
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب لگولاس می‌آید: اثر مهدی سالک ارجی است به چاپ انتشارات موج. کتاب حاضر که در ژانر داستان نوجوان قرار دارد، داستان موجودی شیطانی است که درون کتاب طلسم‌شده‌ای زندانی شده است. این اثر داستان مهدی سالک است. سالک در این داستان یک نویسنده معروف و محبوب است که یک کلکسیون از کتاب‌های خاص و عتیقه دارد و ثروت زیادی را خرج کتاب و نگهداری از آن‌ها می‌کند. روزی سالک با خرید یک کتاب گران‌قیمت از یک دلال، متوجه می‌شود که موجودی شرور به نام لگولاس در آن قرار دارد که تمام قدرتش را از کتاب و خوردن آن می‌گیرد.
بخشی از کتاب
لگولاس همان‌طور که روی صندلی چوب بلوطش نشسته بود، پاچه شلوارش را بالا زد و زخم‌های پایش را بررسی کرد و چهره‌اش را درهم کشید. زخم‌هایش بدجوری اذیتش می‌کردند. بین خرت و پرت‌های کلبه گشت، اما چیزی پیدا نکرد. عینک دودی‌اش را به چشمانش زد تا کسی در شهر چشم‌های عجیبش را نبیند. بشکنی زد؛ وقتی به خود آمد، توی یکی از کوچه‌های خلوت شهر بود. کسی آن‌جا نبود. شبح با قدم‌های بلند طول کوچه را طی کرد و در خیابان پیش رفت و دنبال داروخانه‌ای گشت و از آن‌جا وسایل پانسمان گرفت. بعد به همان کوچه خلوت برگشت و بشکنی زد. جلوی کلبه خودش ظاهر شد. وارد کلبه شد و سعی کرد زخم‌هایی را که جای دندان سگ‌ها بود، تمیز کند. برای این‌که حالش بهتر شود سی ورق از کتاب‌های آگاتا کریستی و محمود دولت آبادی را خورد. در میان کتاب‌های کلبه چشمش به کتابی افتاد که نویسنده‌اش جان اشتاین بک بود. فورا کتاب را پرت کرد و گفت: «اه... این کتاب حتی ارزش سوزوندن هم نداره. حالم از کسایی که سیاست رو با هنر قاطی می‌کنن تا پول گیرشون بیاد به هم می‌خوره.» همان لحظه یک نفر در کلبه را زد. سر شبح به طرف در برگشت؛ شانه راستش را به شدت بالا انداخت و به طرف در رفت. از پشت در پرسید: «کیه؟» پسری نوجوان گفت: «سلام می‌شه در رو باز کنید؟» شبح پرسید: «تو کی هستی؟» پس از پشت در گفت: «من سینا هستم با پدر و مادرم اومدیم این اطراف برای تفریح. دیدم یه کلبه این‌جاست گفتم بیام و یه کم صحبت کنیم. شما نوجوان هم سن و سال من توی کلبه دارید که با هم فوتبال بازی کنیم؟ من یه توپ خوب دارم! راستش اصلا دوست نداشتم با پدر و مادرم بیام این‌جا منو به زور آوردن!» لگولاس بلافاصله عینک دودی‌اش را به چشمانش زد و در را باز کرد.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است