دسته بندی : رمان ایرانی

جان بها

(داستان های فارسی،قرن 14)
نویسنده: مصطفی موسوی
300,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 152
شابک 9786226837798
تاریخ ورود 1400/01/15
نوبت چاپ 14
سال چاپ 1403
تاریخ تجدید چاپ 14050311
وزن (گرم) 111
قیمت پشت جلد 300,000 تومان
کد کالا 101732
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب جان‌بها اثر سید مصطفی موسوی است به چاپ انتشارات کتابستان. کتاب پیش رو دربردارنده‌ی داستانی است برآمده از دل واقعیت، داستانی نفس‌گیر، پرهیجان، شوکه‌کننده و آمیخته با تلخی و شیرینی از آنچه پیرامون نیروهای امنیتی کشور جریان دارد، افرادی برخاسته از همین سرزمین که جایی دور از عزیزان‌شان، دور از مادر و همسر و معشوقشان برای چیزی که به آن باور دارند ایستادگی و مبارزه می‌کنند. بخشی از آنچه در جان‌بها جای گرفته حاصل از دیده‌های نویسنده و بخشی دیگر حاصل از چیزی است که از دیگران شنیده است؛ آنچه روایت شده گاه آن‌چنان تاثربرانگیز است که بعد از خواندنش آرزو می‌کنید کاش واقعیت نداشته باشد.
بخشی از کتاب
کلمات را با سرعت و نفس‌نفس‌زنان کنار هم ردیف می‌کند و به چشم‌هایم زل می‌زند. اینجا که دادگاه نیست، قاعدتا نه او منتظر جواب من است و نه من نفس و رمقی برای جواب دادن دارم! تنها کاری که به ذهنم می‌رسد این است که چهره‌ام را مظلوم کنم و با لحنی آرام بگویم: «به خدا من کاره‌ای نیستم سرکار! من داشتم رد می‌شدم...»این را که می‌گویم می‌دانم که باور نمی‌کند اما امید دارم که زمانی برای تنفس خریده باشم، بین ضربه سنگین قبلی و ضرباتی که احتمالا پشت سرش بیاید یا لااقل دلش به رحم بیاید و کاری به کارم نداشته باشد! خدا را شکر همین هم می‌شود. رهایم می‌کند روی آسفالت خیس خیابان. ابروهایش را در هم می‌کشد. صدایش را کلفت‌تر می‌کند و می‌گوید: «برو از اینجا! برو زودتر تا دستگیرت نکردم! دلت می‌خواد بیفتی گوشه هلفدونی؟!» با هر سختی‌ای که هست از روی زمین بلند می‌شوم و خودم را لنگان لنگان به آن‌هایی که از قافله‌شان جامانده‌ام می‌رسانم. بعضی از کسبه محل با دیدن جمعیت معترض و نیروهای ضدشورش دست‌به‌کار می شوند و سریع مغازه‌هایشان را تعطیل می‌کنند! صدای پیرمردی را می‌شنوم که خطاب به همسایه‌اش می‌گوید: «سریع ببند مغازت رو بریم بابا! وگرنه آتیش اینا دومن ما رو هم می‌گیره ها! من اینا رو دیدم قبلا رحم ندارن می‌آن به آتیش می‌کشن مغازه و زندگی‌مون رو.» موهایش به سپیدی می‌زند. این حرف‌ها را می‌گوید و اصلا منتظر واکنشی از همسایه‌اش نمی‌شود. نمی‌دانم منظورش نیروهای ضدشورش است یا معترضان؟ سریع سایه‌بان را جمع می‌کند، لامپ بزرگ جلوی مغازه‌اش را در می‌آورد و کمی بعد کرکره قدمی را با هر زحمتی که هست پایین می‌دهد، قفل می‌زند و با عجله از مغازه‌اش دور می‌شود.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است