#
#
دسته بندی : رمان خارجی

...و ادامه ی داستان

(داستان های آمریکایی،قرن 21م،برگزیده انجمن کتابخانه های آمریکا،از پرفروش های نیویورک تایمز2019)
نویسنده: سارا دسن
مترجم: سیامک دشتی
745,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 580
شابک 9786001883750
تاریخ ورود 1399/12/02
نوبت چاپ 1
سال چاپ 1400
تاریخ تجدید چاپ 14050214
وزن (گرم) 501
قیمت پشت جلد 745,000 تومان
کد کالا 100966
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب ... و ادامه ی داستان اثر سارا دسن است به ترجمه‌ی دکتر سیامک دشتی و چاپ انتشارات ایران بان. "اما" راوی داستان کتاب پیش رو است، دختر بسیار جوانی که مادرش را در اثر مصرف بالای مشروب از دست داده و اکنون پدرش زندگی جدیدی را با زنی شاداب و خندان آغاز می‌کند. سال‌ها پیش، پدر و مادر "اما" از هم جدا شدند و پس از آن دختر همراه پدرش در خانه‌ی مادربزرگ که نانا صدایش می‌زنند ساکن شد. حالا بعد از گذشت سال‌ها، "اما" خوشحال است که قرار است مادربزرگ نفسی راحت بکشد و خانه‌اش را دوباره آن‌طور که دوست دارد سر و سامان بدهد، چون قرار است بعد از این او، پدرش و تریسی در خانه‌ای جداگانه زندگی کنند. هرچند مادربزرگ از این مسئله اظهار ناراحتی می‌کند و از دلتنگی صحبت می‌کند اما دختر خیلی خوب می‌داند که نانا سال‌های سختی را به خاطر آن‌ها پشت سر گذاشته است. "اما" از قایق و قایقرانی متنفر است درست برعکس پدرش و تریسی، او خوشحال است که بالاخره پدر زنی را پیدا کرده که علایق مشترکی با هم دارند و می‌توانند در کنار هم از تفریح کردن لذت ببرند، چیزی که مادرش سال‌ها از مرد دریغ کرده بود. در خاطرات کودکی "اما" همیشه داستان‌هایی سرک می‌کشند که به دریاچه‌ای زیبا گره خورده‌اند، دریاچه‌ای که مادر با علاقه از آن می‌گفت و برای داستان‌گویی ترجیح می‌داد تنها از آن بگوید، از دریاچه و دختری که مدت زیادی را در کنار آن سپری می‌کرد. داستان از شب ازدواج تریسی و پدر "اما" آغاز می‌شود؛ برایان، بریجیت و "اما" سه دوست صمیمی و قدیمی هستند که همگی هیجان‌زده از این جشن مشغول خوش‌گذرانی‌اند؛ قرار است عروس و داماد برای ماه عسل به یونان بروند و "اما" مدتی را در کنار بریجیت و خانواده‌اش سپری کند...
بخشی از کتاب
«اما مامان هیچ وقت چیزی درباره‌ی این مراسم به من نگفت.» «خب، برای اینکه هیچ کدوم از اون دو شب، به ما خوش نگذشت.» «مگه چه اتفاقی افتاد؟» پدرم باز مکث کرد. با اینکه او را نمی‌دیدم، احساس کردم این بار سکوت او متفاوت است. انگار می‌خواست حرفی بزند، اما درباره‌ی اینکه چگونه بگوید و از چه واژه‌هایی استفاده کند، مردد است. «خب، می‌دونی... هروقت ما می‌رفتیم کلوب، مامانت می‌رفت بیرون. اون خیلی‌ها رو اونجا می‌شناخت و وقتی هم می‌رفت بیرون عصبی می‌شد... هر وقت هم عصبی می‌شد...» من به پدرم کمک کردم تا بتواند راحت‌تر به سخنان خود ادامه دهد. «وقتی عصبی می‌شد، بیشتر مشروب می‌خورد...» «چی بگم؟ آره.» با اینکه این بار، بخشی از حرف‌هایی را که می‌خواست به زبان آورد، خودم درست مثل لقمه‌ی جویده در دهان پدرم گذاشته بودم، باز هم ادامه‌ی صحبت در این مورد برایش دشوار به نظر می‌رسید. او حتی تلاش می‌کرد به این گفت‌وگو ادامه ندهد. معلوم بود که نمی‌خواست درباره‌ی مادرم سخنان ناجوری به زبان آورد. انگار قصد داشت مادرم را، حداقل در این مورد، اصلا به یاد نیاورد. این با آنچه از سلست، میمی و سایر اعضای خانواده‌ی مادری‌ام در اینجا، دیده بودم تناقض داشت. برای آن‌ها آنچه از مادرم و من به خاطر می‌آوردند جزئی از زندگی ما بود. هم پدرم و هم خانواده‌ی مادرم مرا دوست داشتند. اما هریک شیوه‌ی خاص خود را برای دوست داشتن من و مادرم داشتند. اعضای خانواده‌ی مادرم تلاش می‌کردند همه چیز را، حتی با جزئیات، به خاطر آوردند. اما پدرم، درست برعکس، سعی داشت بسیاری از رویدادهای مربوط به مادرم و مرا مسکوت باقی بگذارد و از آن‌ها سخن نگوید. شاید بتوانم بگویم من از زمانی که به اینجا آمده بودم با دو نوع دوست داشتن مواجه شده بودم. یکی با خاطره و دیگری با فراموشی.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است