دسته بندی : نمایشنامه

اشک های اویدیپوس (نمایش نامه)

(نمایشنامه شخصیت اسطوره ای یونانی)
نویسنده: وجدی معوض
ناموجود
مشخصات
تعداد صفحات 64
شابک 9786222018757
تاریخ ورود 1399/10/06
نوبت چاپ 2
سال چاپ 1401
تاریخ تجدید چاپ 14010804
وزن (گرم) 72
قیمت پشت جلد 50,000 تومان
کد کالا 98732
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
وجدی معوض در متن «اشک‌های اویدیپوس» دو خط روایی متفاوت را در پیش می‌گیرد که یکی به زمان اویدیپوس باز می‌گردد و دیگری به زمان حال تعلق دارد. حلقه‌ی اتصال این دو زمان شخصیتی به نام «کریفه» است که به داستان هر دو جهان کنونی و باستان اشراف کامل دارد. او می‌کوشد برای اویدیپوس و دخترش آنتیگونه، از حوادثی بگوید که درحال‌حاضر در یونان اتفاق می‌افتد. اویدیپوس و دخترش در دل تاریکی هیچ شناختی از زمان و مکانی که بر آن‌ها می‌گذرد، ندارند. آن‌ها در میان وقایع و فضاهای غریب پیش می‌روند و به‌دنبال پاسخ‌هایی برای پرسش‌های بی‌شمار خویش‌اند تا به کریفه بر می‌خورند. او آن‌ها را از زمانه‌ای آگاه می‌کند که در آن قرار گرفته‌اند. اویدیپوس از فاجعه‌ای برگشته که خود را به‌خاطر آن سزاوار مرگ می‌بیند و در این راه چشمان‌اش را کور کرده و به‌همراه آنتیگونه سر به جاده‌ی سرنوشت سپرده است. آن‌ها وقتی با کریفه مواجه می‌شوند، آنتیگونه عطش گفتن از قصه‌ی پدر پیدا می‌کند و کریفه هم به موازات این روایت از جوان‌هایی می‌گوید که در خیابان‌های آتن قربانی اعتراضات حق‌خواهانه‌ی خود می‌شوند. آتن در آتش بحران اقتصادی می‌سوزد و به همین سبب است که مردم آرام و قرار ندارند و به دل خیابان می‌زنند و رو در روی پلیس می‌ایستند و از بحران شکایت می‌کنند؛ پاسخ آن‌ها البته گاز اشک‌آور و باتوم است. کریفه همانند سرودخوانان تئاتر یونان باستان، ترانه‌ها و مرثیه‌ها از مرگ جوانان سر می‌دهد و به پدر و دختر که از قلب اساطیر بیرون آمده‌اند از رنج انسان امروزی می‌گوید... وجدی معوض در نمایشنامه‌ی «اشک‌های اویدیپوس» تلاش دارد تا با درآمیختن اساطیر و آدم‌های امروزی، نقد تند، بی‌محابا و صریح خویش از وضعیت سیاسی در دنیای امروز را به نمایش درآورد.
بخشی از کتاب
اویدیپوس: منی که شاه بودم، غریب می‌میرم در سرزمینی غریبه. آنتیگونه: مگر کادموس، بنیان‌گذار شهر ما تبس هم غریب نبود؟ اویدیپوس: آنتیگونه، امروز تبس برای من چه اهمیتی دارد، منی که مایلم همه‌چیز را بدهم تا برای آخرین بار درخشش شب را ببینم. آنتیگونه: شب تاریک است، پدرم، به استثنای آن تودۀ شب‌تابانی که در گرمای تابستان در حال گذرند و نوری بر چیزی نمی‌تابانند. اویدیپوس: باشد که بیایند این ذرات آفتابی من، باشد که بیایند برای این کورِ محتضر نماز بگزارند! آری، ای دختران خاموش من، بر او که روزگاری سرزمینش را نجات داد بگریید. از شما که هیچ نیستید می‌توانم این را بخواهم، چرا که من خودْ هیچ نیستم. آنتیگونه. صدای پایی می‌شنوم. آنتیگونه: مردی است. مردی نزدیک می‌شود. می‌ایستد و می‌کوشد چشمانش را به تاریکی عادت بدهد. اویدیپوس: غریبه، این دختر می‌گوید در برابرم ایستاده‌ای. کُریفه: ببخشید. نمی‌خواستم مزاحمتان بشوم. صدایتان را می‌شنیدم، ولی نمی‌دانستم کی هستید. اویدیپوس: تبعیدیانی در جستجوی پناهگاه. کُریفه: می‌ترسیدم گیر نگهبان‌ها بیفتم. ممکن بود بیفتند دنبالم. آنتیگونه: آیا اینجا مکانی مقدس است؟ کُریفه: مقدسش را نمی‌دانم، ولی کسی حق ندارد خارج ‌از ساعات بازدید واردش بشود. دولت هم به‌خاطر بحران، دیگر پولی ندارد به نگهبان‌ها بدهد یا حتی چراغ‌ها را روشن کند، پس ما هم با خیال راحت می‌آییم تو. بعضی وقت‌ها پلیس گشت می‌زند، ولی امشب خبری از گشت‌زنی نیست. سرشان خیلی شلوغ است. هیچ‌کس نمی‌آید، حتی سگ‌ها.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است