همسفر گریز
(داستانهای فارسی،قرن 14)
نویسنده:
نغمه نائینی
1,850,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات
772
شابک
9789643729585
تاریخ ورود
1398/11/15
نوبت چاپ
3
سال چاپ
1405
تاریخ تجدید چاپ
14050609
وزن (گرم)
720
قیمت پشت جلد
1,850,000 تومان
کد کالا
87795
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب همسفر گریز اثری است از نغمه نائینی به چاپ انتشارات سخن. این کتاب ماجرای دختری جوان به نام نفس را با لحنی گرم و صمیمی روایت میکند. او ساکن طبقه دوم خانهای قدیمی است و با مادر و تنها برادرش نوید که گاهی اوقات به دلیل سختگیریهای بیش از حد، حالش را آشفته میکند روزگار میگذراند. همسایهی آنها خانوادهای ارمنی هستند که اکنون بعد از گذشت سالها همجواری همچون یک خانوادهی واحد شدهاند. آرتین و آرمن دوستان صمیمی نوید هستند و نفس در کنار آنها احساس آرامش میکند. در این میان آرتین توجهی ویژه به او دارد، توجهی که انگار چیزی بالاتر از دوستی است و این رفتارها و حمایتهای دلگرمکننده از سوی آرتین قلب نفس را به تپش درمیآورد. اما با گذر زمان شرایط تغییر میکند و نفس در کنار کسی دیگر قرار میگیرد، در کنار مردی که آرتین نیست...
بخشی از کتاب
پسر جوان، فنجانها را روی میز گذاشت و رفت.
-آرتین... میخوام با نفس ازدواج کنم.
آرتین حس کرد نفسش را نمیتواند بیرون بدهد. سالها کنار نفس بود و ذره ذره، بزرگ شدنش را زیر نظر داشت. سعی کرده بود حمایتش کند و مراقبش باشد. بدون اینکه نفس متوجه علاقهاش بشود. حتی حالا که نفس برای خودش خانم کامل و تمامعیاری شده بود و هم کارهایش و هم اخلاق و ظاهرش توجه همه را جلب میکرد، باز هم منتظر بود! هنوز نمیخواست نفس چیزی بداند، ولی با همهی سختیها و دردسرهایی که میدانست پیش رو دارد، نفس را برای خودش میدانست. حق خودش میدانست! چرا که هیچکس آن همه انتظار نکشیده بود. آن همه سکوت نکرده بود آن همه نفس را نمیشناخت و دوست نداشت... حالا او که یک سال بود از راه رسیده بود، به همین راحتی میگفت "میخوام با نفس ازدواج کنم"؟!
-نفس میخواد اول عاشق بشه، بعد ازدواج کنه... میدونم نوید هم اول یه کم غیرتی میشه. منم اوایل نگران بودم که کارم درسته یا نه؟ هر چی باشه، نوید اینقدر بهم اعتماد داشته که به خونهشون رفت و آمد کنم. میترسیدم فکر کنه در موردم اشتباه کرده، ولی هرچی فکر کردم، مطمئنتر شدم کارم اشتباه نیست... الان که دیگه پنجاه سال پیش نیست که خواستگاری از خواهر رفیقشون نهایت نامردی و نارفیقی باشه. مگه آدم چند بار فرصت زندگی داره؟ مگه آدم چند بار عاشق میشه؟
آرتین فقط تلاش میکرد آرام شود. آرام و خوددار. مثل همیشه!
"مگه این همه سال دوست داشتنو از خود نفس هم مخفی نکردی؟! این از اون سختتره؟!"
-مشکل من در واقع خود نفسه و فکرش.
آرتین نفس عمیقی کشید تا کمی مسلط شود.
-نفس چیزی میدونه؟
خیره به فنجان، سر تکان داد.
-همه چیز و میدونه.
آرتین با ترس پرسید.
-نظرش چیه؟
-میگه اون احساس دوست داشتنو ندارم. بدون احساس هم نمیخوام ازدواج کنم...
نظرات کاربران
افزودن نظر
هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است
افزودن نظر
منتظر نظرات شما هستیم ...
کالاهای مرتبط