بیوگرافی: ایساآک بابِل

1 سال پیش زمان مطالعه 6 دقیقه

 

بابِل مهم‌ترین شخصیت در ادبیات روسی ـ یهودی دوره‌ی شوروی و الگوی نویسنده‌ی یهودی در فرهنگ شوروی ـ روس است. ادبیات روسی ـ یهودی که پس از استالین دوباره متولد شد، از او الگو گرفت و با او سنجیده شد. تقلید از بابل غیرممکن است و تکرار او هم غیرممکن است ـ همان‌طور که سرنوشت او تکرارنشدنی است، همان‌طور که اُدِسای قدیمی و یهودیان روسیه در اوایل قرن گذشته قابل تکرار نیستند.

بابِل در دهه‌ی بیست به شهرت رسید، یکی از آن نسل‌های غم‌انگیز مدرنیست‌های روسی که تقریباً همگی، به‌نوعی، از استبداد فرهنگی رژیم استالین رنج می‌بردند. نسخه‌ای برای مدرنیسم که یوگنی زامیاتین، معاصر او در مقاله‌ای قابل‌توجه به نام «ادبیات، انقلاب و آنتروپی» به آن اشاره کرد، در آثار بابل تجسم شدیدی یافت: یک تحول فشرده، یک آشفتگی منظم، یک درهم‌تنیدگی بی‌رحمانه با تاریخ، یک انقلاب دائمیِ آگاهی، اما در زیر این شخصیت تزکیه‌شده ـ که تا حدودی به همان شکلی که او برای خودش می‌خواست پرورش داده شده بود ـ شخصیت قصه‌گویی «طبیعی» نیز وجود دارد.

داستان‌های بابِل، معمولاً صداقت و وضوحی واضح دارند که بی‌نظیر است. سبک او، که توصیف آن بسیار سخت است، تمایل دارد مختصر و تقریباً رمزآلود باشد. بابِل همه‌جا می‌رود، چیزهای زیادی می‌بیند و بدون لرزش دست و قلم، مصمم آن‌ها را نقل می‌کند: مرگ‌ها، تجاوزها، وحشیگری‌ها و... او به‌شدت از همه‌ی چیزهایی که مشاهده می‌کند انتقاد می‌کند.

بابل در فسادناپذیری و صراحتش منحصربه‌فرد است. کار او کیفیتی ماندگار دارد و آینه‌ی روزگار ماست. برای رویارویی با وحشت روسیه‌ی قبل، در حین و بعد از انقلاب‌هایش، و وحشت‌هایی که به دوران خودمان نزدیک است، جای بهتری برای رفتن وجود ندارد.

داستان‌های کوتاه ایساآک بابِل مانند گاوهای لاغر در خواب فرعون است که گاوهای چاق را می‌خورند. آن‌ها نیرویی دارند که باعث می‌شود داستان‌های طولانی به‌نوعی زائد به نظر برسند. در داستان‌های بابل، جنگ و صلح، قلمروهای مجزای باشکوهی نیستند که به‌طور خطرناکی در مقاطع حساس تاریخ تأثیر بگذارند. آن دنیاها با هم لِه شده‌اند تا چیزی جدید و وحشتناک تولید کنند.

سبک داستان‌نویسی بابِل نشان‌دهنده‌ی علاقه‌ی او به فرم‌های جدید ادبی است. دهه‌ی بیست شاهد ظهور نویسندگان برجسته‌ی آمریکایی مانند ویلیام فاکنر، اف. اسکات فیتزجرالد و ارنست همینگوی و در اروپا تی. اس. الیوت، جیمز جویس و فرانتس کافکا بود. با افزایش دسترسی و پذیرش تأثیرات غربی، شاعران و رمان‌نویسان روسی آزادی بیشتری برای آزمایش فرم و همچنین موضوعات دست‌نخورده‌ی قبلی، مانند فحشا ـ موضوعی رایج در آثار بابِل ـ داشتند. گسست از سنت رئالیسم در ادبیات روسیه راه را برای نثر نوآورانه‌تر و شاعرانه‌تر هموار کرد.

انقلاب روسیه به بابِل کمک کرد تا صدای خود را به‌عنوان یک نویسنده پیدا کند و درِ دنیایی را باز کرد که به روی یهودیان تحت سلطه‌ی تزارها بسته شده بود. در سال 1920، او همراه با کازاک‌ها که در کمپین شوروی برای انتقال کمونیسم به لهستان می‌جنگیدند همراه شد. داستان‌های سواره‌نظام سرخ که از دل آن تجربه بیرون آمدند، بابِل را به یک نویسنده‌ی مشهور بین‌المللی شوروی تبدیل کرد؛ اما تاریخ یهود، بابِل را مانند قوطی حلبی که به دُم سگ بسته باشند دنبال کرد. اگرچه بابِل با انقلاب همدل بود، اما نوشته‌های او دارای پیچیدگی اخلاقی بود که با دگمیتِ رئالیسم سوسیالیستی مورد نیاز هنرهای دوران استالین در دهه‌ی 1930 مناسب نبود.

پارادوکس درون داستان‌هایش عاقبت او را پیش‌بینی می‌کنند: انقلابی که او را آزاد کرد درنهایت او را نابود کرد. او در سال 1939، به‌دست ک.گ.ب دستگیر شد و هشت ماه بعد به دستور استالین تیرباران شد و جسد او در یک گور مشترک دفن شد.

داستان‌های اُدسا با اکتشافات و نوآوری‌های سبکیِ خیره‌کننده، با دلتنگی برای گذشته‌ای نزدیک اما غیرقابل‌ بازگشت، با ظهور کاملاً جدید و نامنتظره‌ی یک قهرمان راهزن در ادبیات روسی ـ یهودی، شاید تاج‌گذاری باشد بر سنت ادبیات پیش از انقلاب.

قسمتی از کتاب قصه‌های اُدِسا نوشته‌ی ایساآک بابِل:

فروئیم گراچ زمانی متأهل بود. خیلی وقت پیش‌ها. حدود بیست سال از اون روزها می‌گذره. همسرش دختری برایش زائید و سر زا هم رفت. اسم دختر رو باسیا گذاشتند. مادربزرگِ مادریِ دختر تو شهر تولچین زندگی می‌کرد. پیرزن دومادش رو دوست نداشت. اون پشت‌سر دومادش می‌گفت: «فروئیم یه حماله! حمالِ درشکه‌های باری. اسب‌هاش هم مثل کلاغ سیاه هستند. اما روح فروئیم از سیاهی پوست اسب‌هاش هم سیاه‌تره...»

پیرزن دومادش را دوست نداشت و نوزاد رو با خودش برد. بیست سال هوای نوه‌اش رو داشت و باهاش زندگی کرد و بعد هم مُرد. اون وقت باسکا پیش پدرش برگشت. می‌خوام قصه‌ی این بازگشت رو براتون تعریف کنم.

چهارشنبه، پنجم برج، فروئیم گراچ توی انبار تعاونی دریفوس گندم بارگیری کرد و قرار بود اون رو ببره بندر و روی کشتی کالدونیا خالی کنه. نزدیکی‌های غروب کارش تمام شد و برگشت خونه. سر تقاطع خیابون پروخوروفسکایا، ایوان پیتیروبلِ آهنگر رو دید.

ایوان پیتیروبل گفت: «ارادت، جناب کراچ. زن جوونی اطراف خونه‌تون می‌پلکه.»

گراچ کمی جلوتر رفت و زن جوون درشت‌اندامی رو تو حیاط خونه‌اش دید. اون زن پهلوهای چاقی داشت و گونه‌هاش مثل آجر سرخ بودند.

زن با صدای باسِ کرکننده‌ای گفت: «پدر جون. از بس ایستادم کلافه شدم. تمام روز رو منتظرتون هستم... می‌دونید چیه، مامان‌بزرگ توی تولچین مرد.»

گراچ روی گاری ایستاده بود و داشت سرتاپای دخترش رو تماشا می‌کرد.

با عصبانیت فریاد زد: «جلوی اسب‌ها زیاد نچرخ. افسار اسب وسطی رو دست بگیر. چی کار داری می‌کنی؟ می‌خوای اسب‌های من رو بزنی؟...»

گراچ روی گاری ایستاده بود و تازیانه رو تو هوا می‌چرخوند. باسکا افسار اسب وسطی رو به دست گرفت و اسب‌ها رو به اصطبل برد. اون‌ها رو بست و رفت آشپزخانه تا یه چیزی آماده کنه. پاتابه‌های پدرش رو روی طناب پهن کرد، کتری رو تمیز کرد، بدنه‌ی کتری رسوب گرفته بود و بعد زرازی رو تو قابلمه‌ی چدنی گرم کرد.

گفت: «اینجا خیلی کثیفه، بابا.» بعد پوست گوسفندی که بوی ترش می‌داد و کف اتاق پهن بود رو از پنجره بیرون انداخت. با صدای بلند ادامه داد: «من همه‌ی این آشغال‌ها رو بیرون می‌ریزم و تمیز می‌کنم.» و بعد شام پدرش رو جلوش روی میز گذاشت.

پیرمرد از لوله‌ی کتری لعابی نوشید و زرازی خورد. زرازی مثل زمان کودکی‌اش بوی خوشبختی داد. بعد شلاقش را برداشت و از حیاط بیرون رفت.

مشاهده آثار ایساآک بابل (ایساک بابل)         

قصه های ادسا

قصه های ادسا

نشر چام
افزودن به سبد خرید 150,000 تومان
0
نظرات کاربران
افزودن نظر
نظری وجود ندارد، اولین نظر را شما ثبت کنید
کالاهای مرتبط