پرسه در خیال نوجوانی: قلمی که جهانی فانتزی میسازد؛ نگاهی به چهارگانهی کورنلیا فونکه و فرآیند خلاقانهی آن
چهارگانهی فانتزی کورنلیا فونکه ـ که با عنوانهای سیاه قلب، سیاه خون، سیاه مرگ و رنگ انتقام شناخته میشوند ـ یکی از درخشانترین نمونههای ادبیات نوجوان در دهههای اخیر است؛ مجموعهای که در آن نوشتن به نیرویی جادویی بدل میشود و کتابها از مرزهای صفحهها بیرون میجهند تا جهانی نو بسازند. این چهارگانه فقط داستانی سرگرمکننده نیست؛ روایتی است از رابطه میان خالق و مخلوق، مسئولیت نویسنده دربرابر جهانی که میآفریند و قدرت کلمات در ساختن یا ویران کردن واقعیت. نوشتن دربارهی این اثر، درواقع نوشتن دربارهی نویسندگی است؛ زیرا فونکه در این مجموعه، خود عمل خلق را موضوع داستان میکند و جهانی میسازد که ادبیات در آن نفس میکشد، خون دارد، میجنگد، زخم میخورد و میمیرد.
در پسِ این مجموعه، فرآیند خلاقانهای قرار دارد که نشان میدهد چگونه یک نویسندهی آلمانی ـ با پسزمینهای غنی در تصویرسازی، ادبیات کودک، و اسطورهشناسی اروپایی ـ توانست جهانی بسازد که هم کودک و نوجوان را شیفته میکند و هم خوانندگان بزرگسال را به تأمل وامیدارد. فونکه در چهارگانهی خود به بلوغی بیانی رسید که کمنظیر است: بلوغ در تصویرسازی، در فهم روان کودکان، در روایت چندلایه و در پیوند زدن واقعیت و فانتزی.
کورنلیا فونکه
در قلب چهارگانه، ایدهای ساده اما بسیار قدرتمند نهفته است: اینکه افراد خاصی میتوانند با بلند خواندن یک کتاب، شخصیتها و اشیای آن را به دنیای واقعی احضار کنند. این «قدرت خواندن» تنها یک توانایی جادویی نیست؛ استعارهای است از این حقیقت که ادبیات همیشه بخشی از جهان را تغییر میدهد.
بسیاری از منتقدان معتقدند که ویژگیهای منحصربهفرد چهارگانه از پیشینهی فونکه در تصویرگری میآید. او سالها برای کتابهای کودکان تصویرگری کرده بود و به همین دلیل، تخیل بصریاش به مرحلهای رسیده بود که میتوانست جهانهای عینی، ملموس و رنگارنگ بسازد. درواقع، جهان جوهری نه فقط ساختهی کلمات، که ساختهی چشمهای یک تصویرگر است.
فونکه در مصاحبههایش بارها گفته است که ابتدا تصویرها به ذهنش میآیند و بعد شخصیتها و روایت. همین روند باعث شده که توصیفات او در این مجموعه از جنس نقاشی با کلمات باشد: نور مشعلها که در باد میلرزد، کتابخانههایی که بوی چرم و مرکب میدهند، جنگلهایی که از دل اساطیر بیرون آمدهاند و شخصیتهایی که گویی از قاب بیرون میزنند.
این رویکرد تصویری به داستانگویی، یکی از مهمترین عناصر موفقیت چهارگانه است؛ زیرا خواننده را در جهانی حسی غوطهور میکند و باعث میشود احساس کند به جای خواندن یک کتاب، عملاً درون آن راه میرود.
در چهارگانهی فونکه دنیاهای واقعی و خیالی از هم جدا نیستند، بلکه مدام یکدیگر را تکمیل میکنند. فونکه با فهم دقیقش از ادبیات فانتزی و سنتهایی که از «آلیس در سرزمین عجایب» تا «نارنیا» شکل گرفته، به خواننده یادآوری میکند که جهان خیالی ممکن است زیباتر از دنیای واقعی باشد، اما بسیار بیرحمتر نیز هست؛ زیرا از احساسات انسان ساخته شده و انسان همیشه ترکیبی از زیبایی و تاریکی است.
به همین دلیل، چهارگانه نهتنها دربارهی قدرت خیال است، بلکه دربارهی خطرات آن نیز هست. نویسنده در اینجا خالق است، اما خالق همیشه بر مخلوق سلطه ندارد. شخصیتها میتوانند سرپیچی کنند، جهانها میتوانند تغییر کنند، سرنوشتها میتوانند بازنویسی شوند. این همان پرسشی است که فونکه در فرآیند نوشتن چهارگانه بارها با خود درگیر بوده: اگر نویسنده بتواند جهان را بسازد، آیا مسئول پیامدهای آن نیز هست؟
فونکه در این چهارگانه، زبانی شاعرانه اما قابلفهم به کار میبرد؛ زبانی که ازیکسو برای نوجوان لذتبخش و روان است و از سوی دیگر، لایههایی دارد که خوانندگان بزرگسال را نیز درگیر میکند. جملات او طولانی اما آهنگین، توصیفاتش غنی اما دقیق، و دیالوگهایش ساده اما حامل معناهای ضمنیاند.
از آنجا که موضوع اصلی داستان «قدرت خواندن» است، طبیعی است که زبان نقش پررنگی داشته باشد. هربار که شخصیتی متن را میخواند و چیزی به جهان واقعی میآید، خواننده عملاً شاهد تبلور قدرت کلمه است. اینجا برای فونکه زبان فقط وسیلهی روایت نیست؛ خودش «کنش» است و بخشی از داستان.
کورنلیا فونکه بارها گفته است که نوشتن این چهارگانه تجربهای بود که زندگی او را تغییر داد. او این داستان را در دوران مشکلات شخصی، مهاجرت به امریکا و تغییرات بزرگ در خانوادهاش نوشته بود. شاید همین شرایط است که باعث میشود چهارگانه دارای عمق عاطفیای باشد که کمتر در آثار نوجوان دیده میشود.
او در روند نوشتن، بدون نقشهی کامل پیش میرفت؛ جهان را تدریجاً میساخت، شخصیتها را به حال خود میگذاشت تا مسیری را که باید بروند خودشان انتخاب کنند. حتی اعتراف کرده که برخی شخصیتها برخلاف میل او مسیر داستان را تغییر دادهاند. این شیوه «رها کردن کنترل» در نویسندگی همان چیزی است که او بعدها در مصاحبهها رمز بزرگ خلق اثر دانست: اینکه به جهان داستان اجازه بدهی خودش نفس بکشد.
فونکه همچنین از زندگی روزمره، طبیعت، داستانهای پریان آلمانی و حتی بوی کتابهای قدیمی الهام میگرفت. او معمولاً ابتدا نقاشیهایی از شخصیتها میکشید؛ سپس شروع به نوشتن میکرد. این ترکیب تصویر و کلمه، روح چهارگانه را میسازد.
چهارگانهی کورنلیا فونکه، چه برای نوجوانانی که نخستینبار با آن جهان فانتزی را تجربه کردهاند و چه برای بزرگسالانی که بهدنبال داستانی چندلایه و شاعرانه هستند، مجموعهای است که خواندنش تجربهای ماندگار رقم میزند. فونکه در این اثر نشان میدهد که کتابها فقط اشیاء نیستند؛ دروازهاند. دروازههایی که اگر با عشق، تخیل و شجاعت از آنها عبور کنیم، شاید ما را تغییر دهند.